پنجره بازه به بارون…

این هفته رو باید هفته ترس نامگذاری کرد. درواقع هفته ی اومدن ترس تو چشم آدم، هفته اش هم از چهارشنبه صبح پیش شروع می شه و تا چهارشنبه شب آتی ادامه خواهد داشت.

ترس مسافرت غریبانه، ترس تنهایی، ترس سواری بین شهری و خورده شدن توسط راننده و مسافرها، ترس حشره، ترس آدمهای غریبه دیداری و آدمهای آشنای اینترنتی ،ترس گربه ی غریبه لای پتو و واق واق سگ ( این یکی تبدیل به جیغ های ممتد من وسط خواب بیداری شد و آروم کردن همسفر خان که نه نه چیزی نیست بخواب) ، ترس راه رفتن روی جلبک های کف دریاچه، ترس خیس شدن لباس ها، ترس موندن وسط دریا تو قایق بادی، ترس موندن کنار ساحل تنهایی بقیه تو دریا، ترس رنجیدن آدمها وقتی تو عصبانی هستی، ترس دوست نداشتنی بودنت توسط غریبه ها، ترس جذاب نبودن، ترس دیر رسیدنت به خونه، ترس مزاحم آرامش بقیه بودن، ترس برگشتن تنهایی با راننده سواری بهشهر تهران که ماشینش شیشه دودی داشت و ساعت حرکت هم ۸:۳۰ شب بود .

و خب این بود سفرنامه ما، البته برای اختتامیه هم بعد از سفر برگشتن ترس تغییر محیط کاری اتفاق افتاد و مهمترین مدیر بخش ما که بنده به ایشان دلم گرم بود را برداشتن گزاشتن یک جای دیگه.

خلاصه که نه ترس از ما برمی گرده و نه ما از ترس.

( می دونین می خواستم یک متن بنویسم من باب اینکه باید با ترس مواجه شد، باید رفت تو دلش و اینها، بعد خب شد این، مدت زیادی ننوشتم دستم راه نیفتاده هنوز، ان شاءالله درست می شه)

من و کارهای عجیبم

عجیب ترین سفر زندگیم رو رفتم . عجیب و سخت، واقعا سخت، چه روحی چه جسمی
یه سفر تنهایی با آدمهای غریبه ای که پروفایل های خوبی داشتن ، توی یه محیط با کمترین امکانات رفاهی برای زندگی کردن. برای منی که اگه برای یه سفر سه روزه یه چمدون وسیله های مورد نیاز برندارم اروم نمی گیرم.
تا دیشب که توی سواری ساعت ۸:۳۰ نشسته بودم، خسته و کثیف و در اثرش عصبی، مطمئن بودم که دیگه از این حماقتها نمی کنم، که سفر باید با ارامش باشه، چه مرض یه به این مدل سفر کردن بدون امکانات در دل طبیعت هستش باید با چهار نفر همراه بشی که بدونی بخاطرت کارهایی می کنن. که اصلا می رم پروفایلم رو پاک می کنم. من دیگه اینطوری سفر نمی رم.
الان اما بعد کمتر از ۲۴ ساعت، که خوابیدم و تمییز هستم و پشت میز کارم نشستم، احساس می کنم که بد هم نبود، دوباره شاید امتحانش کردم. وقتی به خودم فکر می کنم که چه کارهایی کردم، با آدمهای غریبه ای که نشستم و حرف زدم . خطراتی که رد کردم، لبخند هایی که زدم
همه خستگیهاش الان یه جور حس خوبی بهم می ده، حس ماجراجو بودن، متفاوت بودن.
که وقتی تعریف میکنم همه میگن وایی تو دیگه کی هستی

دلم می خواد سفر نامه اش رو بنویسم، نمی دونم که می نویسمش یا نه، اما این رو می خواستم بگم، با اینکه تمام مدت سفر این حس ناراحتی تنها بودن رو داشتم اما الان که با یه صورت سوخته و موهای وز شده دارم تایپ می کنم حس ام شبیه اون ادمیه که شاید برای بقیه عجیبه اما خودش می دونه که توی کیفش یه بلیط قطار داره که می تونه ببرتش به هاگواردز ، همین.

تو مثل من زمستونی نداری

مسئله اینه که حتی آخرش نمی تونم یقیه کسی رو بگیرم بگم تو مقصری
این بزرگترین مسئولیتیه که تاحالا قبول کردم
مسئولیت اینجور زخم زدن به خودم
و بد از وقتی که زخم زدن لذت داشته باشه و نتونی به کسی بگی که لذتش چیه
حتی با همه تلاش که شیر می کنه که بفهمه من رو که چشمهاش نشون نده و قضاوت نباشه باز نمی شه گفت
می گه حرف بزن کلمه بیرونی می کنه
من حتی جیغ هم نمی تونم بزنم
انگار سالهاست نرسیدم کمدم رو مرتب کنم و حالا می خوام اون بلوز صورتی جینگولم رو پیدا کنم و بپوشم ، باید بکنم ، زیررو کنم
مدتهاست که فکر می کنم اصلا چنین چیزی وجود نداشته، من نبودم با هیچ بلوز صورتی خوشگلی هیچ وقت اون دخترک دوست داشتنی معصوم نبودم ،انگار
آخ از آخرش
یه جا تو حریم سلطان
سلطان زهر رو به خرم می ده و می گه
یا یکبار با من بمیر
یا بدون من هرروز بمیر

من عادت هرروزم انگار…

من و گنجشکهای خونه

گردنم درد میکنه و بسختی میتونم اینور اونورش کنم، مامانم میگه چه جونی داری تو . من اما حالم خوبه. از یه سفر آروم دلخوشانه ای میام که قبلش اصلا فکر نمی کردم اینطوری باشه، حتی شب قبل اینکه راه بیوفتیم بد خوابیدم با این فکرها که نکنه فردا ماشینم خراب شه، چپ کنیم،هیچکی باهامون نیست همش ۴تا زنیم .حتی قبلترش انقدر این رو گفته بودن که در لحظه آخر، برداشتم به دو نفر بیربط هم گفتم پاشیین باهامون بیاین، که مرد باشه اما خب جا نداشتیم مرد هارو اسکان بدیم و بلاخره خودمون راه افتادیم، با پراید خسته ی من و فرشته ی نگهبانش .
کل وسایل از سفر برگشته رو وسط خونه ولو کردم و دارم وبگردی میکنم. فکر کنم هنوز در ادامه ی شعار سفر که هرکاری دلمون میخواد میکنیم، هستم. هرجا خواستیم ماشینو زدیم کنار، عکس گرفتیم، غر دادیم، دراز کشیدیم، از پیچ ها بالا رفتیم. حتی از تونل تاریک تهش معلوم نیست هم رد شدیم و هیچ زامبی ندیدیم.
سفر خانومهای خوشگل بود : تک  دختر مدرن انگلیس رفته ای که برگشته بود کمک باباش، پرورش ماهی قزل الا و رستوران سپید کنار توی جاده های پیچ در پیچ رو داری میکرد، که نزاشت من ماهی سرخ کرده بخورم و گفت کبابیش بهتره و به چهارتا آدم گشنه، سه تا ماهی یک کیلویی داد با پلوی دم کرده ته دیگ دار تا من اندازه عمری که ماهی نخورده بودم، ماهی بخوردم . یا خانم بس خوش چهره ی مغازه ی زیتون فروشی رودبار، انقدر خوش برخورد مهربونی بود که خواهری حاضر نشد هیج جای دیگه زیتون امتحان کنه و گفت مال همون خانومه. واقعا هم خوب بود که ما همه بار سفرمون رو زیتون از اونجا خریدیم.
و سفر آدرس پرسیدنهای ما بود از آقاهای سر راه که لهجه های پیچیده ای داشتن و دوست جانی اگه نبود که سه سوت ترجمه کنه، ما به پارکینگ  ۱۳ هزار تومن میدادیم و از رشت میرفتیم لب دریا تا برسیم به میدون شهرداری.
و اینکه توی راه گفت، خودت با ارزشترینی . امسال رو گزوشتم بر مبنای با ارزشترین بودن و مرکز بودن که قبول کنم با تمام تلاشی که دارم با دامنها و پیراهن های جدیدم میکنم تا لطیف باشم، من سرسختم. و حتی تندم . حتی وقتی کلی سعی در کنترل آتیشی نبودنم، میکنم. بعضی وقتها در میره و یهورفت و براق می شم تو شکم طرف که از یه آدرس اشتباه گفتن هم میشه این رو فهمید . اما دوست دارم بخندونم حتی اگه وسیله اش یه تیکه از حرکتهای عجیب خودم باشه. که همه اینها با هم من میشه و خوبه. بهتر از این میتونه باشه اما فعلا قابل قبوله. که گواهش دوستهایی که دارم. همین دوست جانی و خواهرش که اصلا هر کدومشون دوستیشون یه گنجه، بس که راحتیه بیریاییه مهربونانه ای دارن . دوست جانی یه کار بلدیهاییم داره، همه جا راه گشا . یا گواه ترش دوستیهای چندین ساله ی فامیل گونه ای که دارم که از خون هم نزدیکترن .انقدر که زنگ میزنه میگه کاری داشتی من نزدیکم بهم بگو و همین میشه نقطه اتکای سفر که همه جا برم بگم با خودم گیر کردم زنگ میزنم دیگه.
یه روزی به گلیب گفتم تو داری زندگی خودت رو میسازی و این خوبه من چی اما ؟که خب الان تصحیح میکنم من اما زندگی متفاوتی رو میسازم که همین آدمهای اطرافمن همون گلیب و دخترکشه یا همه آدمهای نزدیک دوره دیگه
سال جدید سال خود سالم کردنه و خود دوست داشتنه باشد که سه سال تلاش جناب روانشناس به ثمر برسد آمین 🙂

Red velvet

معاشرت برای من مترادف غذا خوردنه یعنی زمانی یکی وارد حیطه قابل معاشرت میشه برام که نشسته باشیم باهم غذا خورده باشیم تا من فهمیده باشم آدمه چجوریه اصلا . هستن آدمهایی که جزو محدوده دوستهای من به حساب میان و آدمهای بد غذایی هستن اما تو دایره آدمهای صمیمیم بدون استثنا آدمها درک درستی از غذا دارن و به خوراکیها به چشم وسیله ای برای رفع نیاز گرسنگی نگاه نمی کنن بلکه  آشپزی و تمام مشتقاتش رو یه جور هنر و خلاقیت می دونن (سلام بهادر )
تو این وسط یه مورد استثنا هست که تو همه معاشرتهامون نهایتا یه فنجون کافی یا چای ردوبدل شده و حتی نمیدونم که وقتی یه غذا میبینه چشمهاش برق میزنه یا نه ؟ یه جورایی داره میشه سه سال که باهم نشست و برخواست کردیم کلی از هم چیز میز یاد گرفتیم و هم رو بالا پایین کردیم یه مدتیه که به عمد داریم زیادی سر به سر هم میزاریم که شاید اون ضرب المثل معروف که سنگ با ضربههای متمده که الماس میشه رو اجرا کنیم
امروز اما از صبح یه حال سرخوش کار جدی نکنی داشتم تو شرکت وقتم رو بیشتر به کنار میز این همکار, غیبت اون همکار و جلسه های فانی گذروندن . بعد یاد اون کیک قرمزی افتادم که دیروز توی کافه دیدم .
زودی زدم بیرون و خودم رسوندم به اینجا یه اسلایسش رو با لذت تمام خوردم و می خوام یه اسلایس سفارش بدم , ببرم بزارم جلوی روش, بگم بخور, همینجا. تا ببینم برخوردش با یه کیک سفید که وقتی قاچش می زنی توش قرمزه و لاش تکه های آلبالو و شکلات داره چیه ؟ اینکه درست تشخیص دادم یا نه

از امشب یه حجم دلشوره ممتدی برام شروع میشه که در بهترین حالت هفته دیگه تموم میشه و در بدترین حالت شروع دوباره ی پاییزه فقط بخاطر اینکه نمی خوایم قبول کنیم دیگه هیچ وقت مثل روز اولش نمیشه 🙂

بنظرتون این رو بزارن جلوتون چیکار میکنین ؟

image