زین شام و زین پگاه، جانی دیوانه خواه

بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۳

تنهایی مفهوم عجیبیه.

برای من سالها ترسناک بوده، انقدر که به خاطرش برای خودم چیزی نداشتم. عین یکی از این موجودات بارباپاپا بودم، عوض می شدم به همون چیزی که اون لحظه احتیاج بود.وهمیشه  یه موجودی گوشه ذهنم بود که داد می زد اییی تو این نیستی. و باعث می شد هی از خودم سوال می کردم من کیم؟ وبعد سالها با این سوال زندگی کردم و درگیرش بود تا رسیدم به یه اتاقی که توش فهمیدم همه ادمها تنهان.

و اینجا بود که برای اولین بارتنهایی رو دیدم، اما هنوز ازش می ترسیدم. ولی دیگه  جاهای کمی می تونستم ،خودم  تغییربدم، انگار که بزرگ شدن ناخوداگاه، یه شکل دیگه بودن را سختر می کرد.تا سالهای سیاه رسید، که حجم دردش از حد نرمال زیادتر شد و من هی به درو دیوار خوردم. کلی ادم کمکم کردن اما لحظات زیادی بود که درد می کشیدم و هیچ کس نبود. تا رسیدم به یه شب بیرون بیمارستان که نشسته بودم چایی بخورم و داشتم فکر می کردم خب من تنهایی زیادی دارم و با همین تنهایی درد رو دوم اوردم. تو همون نقطه نصف بیشتر ترس تنهایی تموم شد.

اما تنهایی موجود عجیبیه. این رو دیشب فهمیدم، وقتی صبحش بهم گفته بود که درست نیست که انقدر ابراز احساسات بیرونی حالم بده داشته باشی که ترحم جذب کنی و من خیلی بالغانه ی خوب گفته بودم بله درسته حتما. وبعد عصرش  اون اتفاق بد افتاده بود که ادم مهمی حرف خیلی خیلی دردناکی بهم زده بود که من یک چند ساعت بعدش به تلویزیون که خیره بودم باز فکر می کردم به تنهایی و اشکام جاری میشد که تنهام که هنوز این موجود توی ذهن من سرجاشه و هنوز درد میاره. و شاید برای همین ترسه که ادم دلش بعضی وقتها ترحم می خواد ابراز احساس بیرونی می خواد.

بخوام مانیفیست بدم، برای روان انسان هیچ درمان قطعی وجود نداره، همه تلاشهاتم که کرده باشی، یه جاهایی باز دوباره می تونی خودت رو گیر بندازی که بالشتت رو بغل کردی و داری برای تنهاییت گریه می کنی یا اینکه خودت رو که ول کنی می ره سراونکه حتی الکی هم که شده بهت بگه تنها نیستی، اما فرق دونستن و ندونستن اینه که ته ته همه گریه هات اشکات و پاک می کنی و می ری برای خودت لوبیا درست می کنی که تنهایی سرجاشه اما تو هم هستی

۴۰-۱

بهمن ۲۰ام, ۱۳۹۳

هر سال نزدیک عید که می شه جاوید میاد می گه که دامنت داره تموم میشه ، تمدیدش نمی کنی منم هر سال تمدید می کنم به این خیال که دیگه سال بعد زیاد می نویسم و این وبلاگ بروز می کنم و فیلان.
اما هر سال همون نزدیکهای عیده که جاوید یادش میاد من باید دامنه رو تمدید کنم یا هاست یا یه چیزهای اینطوری که من بلدش نیستم و اون حواسش هست
حالا یه مدته که گیر دادم یه کاری رو ۴۰ روز بکنم. هی فکر می کنم چیکار نمی دونم. ماشاءالله کار زیاد دارم که نصفه است باید انجام بشه اما خب یه کار ثابت که ۴۰ روز باشه ندارم
و خب جاوید گفت ۴۵ روز وقت دارم اگه ۴۰ روز آینده هر روز نوشتم توش تمدیدش می کنم
وگرنه تا ۴۵ روز دیگه بیشتر این ادرس مال من نخواهد بود.
اینم از روز اول

اعتیاد من و کشیش جوان

دی ۲۰ام, ۱۳۹۳

“این نوشته مال دوسال پیشه، چرا منتشرش نکردم؟ چون می خواستم توش لینک های نوشته منصفانه و بیگ اسلیپ رو بیارم و اینکار این همه طول کشید، حالا دوسال به اون سه سال رفتن پیش تراپیستم اضافه شد، همه این چیزهایی که نوشتم همچنان درسته، با این تفاوت که هنوز لینک های نوشته ها درست نیست و خب گذوشتم همینجور نادرست بمونه که این روزها خیلی بیشتر تو ذهنمهه که چه خوبه جناب روانشناسی هست و چه خوبه که من دارم تلاش می کنم برای همین منتشرش کردم همینطور غلط.”

یه روز رفتیم با هم کافه نزدیک محل کارم از دستم عصبانی بود.کارهای عجیبی توی مهمونی هفته ی قبلش کرده بودم، من دختر خوب مهربون که ۷-۸ سال بود می شناختش یهو به آدمهای مشترکی که می شناختیم حرفهای عجیبی زده بودم مسخره اشون کرده بودم به یکیشون گفتم مادر بدیه ، براش قابل فهم نبود که اینکارها یعنی چی،این من نیستم! بهش گفتم  احساسم به اون آدمها همینجوری هستش و می خوام از این به بعد خودم را درست بیان کنم . بهم گفت کاری نکن که بشی آدمی که فقط تراپیستت قبولت داره . اونموقع ۶ماه بود که جناب روانشناس رو داشتم .

دوروز بعدش نیم ساعت بود که توی گیشا گشت می زدم تا ساعت بشه ۶ و از پله ها برم بالا خشمم بنظر خودم تحت کنترلم بود، نوشته ای که دربارش توی وبلاگ بود رو پرینت گرفته بودم. از در رفتم تو  روی میزش گذاشتم. گفتم این و بخون و خداحافظ. همش رو خوند گفت باشه این انتخاب خودته .  طی اون جلسه یه حرکت انتهاری کرد. صندلیش رو از اونور میز گنده ی چوبی برداشت، اورد گذاشت اینور . یه جوری یهو از دکتر فوق لیسانس گرفته نگاه از بالا تبدیل شد به یکی مثل خودم که راه حل های بهتری داره. بهم گفت خوندن نوشته اول ازهمه، این رو می رسونه که من چه نثر قوی دارم و بعدش این که توی کار خودش داره درست پیش می ره . وقتی با هم دوست شدیم گفتم دوستم دعوام کرده که این کارهارو کردم . گفت حرفهای دوستت درست بوده خب. حالا احساس خودت چیه؟ روانکاوی واقعی من از اون جلسه شروع شد.

منی که تا یکسال به همه می گفتم چهارشنبه ها گیشا می رم کلاس دات نت ، حالا شدم آدمی که توی آسانسور شرکت وقتی یکی ازم می پرسه که جناب روانشناس این روزا هم هست، من می گم آره و اون یکی میگه این کیه ؟می گم مال همون مرکز مشاوره که گفتم بهت، همه حضار هم می گن هان هان . اینجور راحت شدم با گفتن اینکه من هر هفته تراپی می شم . حساسیتم اما به بد شنیدن از تراپی، هنوز سرجاشه.  بارها رفتم توی بحث با آدمهای مختلف که نشستن گفتن این کارها بدرد نمی خوره .آدمهای نزدیک دوست داشتنی حتی . در آخرین موقعیت به استاد یونگ پریدم که اصلا روانکاوها به این بدی که شما می گین و به این پلشتی نیستن و خیلی هم مرکز مشاوره ها ی ارزون درستی هست، مثل فلان جا.  حتی شاید برداشتم یه نامه هم بهش نوشتم که شما به این خوبی نازنینی چرا این حرفها رو می زنی آخه .

منصفانه توی نوشته اش یه جا می گه آدمها به رفتن پیش تراپیست اعتیاد پیدا میکنن که هی بهشون بگه درسته کارت تو خوبی . تجربه من روانکاوی درست اصلا بر پایه تو درست می گی نیست . در واقع تو درگیری هست که روانکاو تورو می رسونه به نقطه ی که خودت رو ببینی. در نتیجه اکثرا بهت می گه اشتباه میگی،  می کشه تورو به چالش که این حرفت اصلا غلطه کلن . اما بر مبنای صلح با خودت هست. اینکه قبول کن که این تویی، آدم دیگه ای نیست. نیروی بیرونی نیست .تویی و باهاش خوب باش. اعتیادش رو نمی دونم ، من شاید جزء معتادین به حساب بیام.  بارهایی شده که پیچوندمش نرفتم، هی یکی در میون کردم . اما خب برایند کلیش سه ساله که می رم.  برای من یه پیشرفت به حساب میاد. چون عادت ندارم یه کاری رو اینقدر ممتد ادامه بدم . اما از دید بیرونی شاید این یه اعتیاد باشه ،نمی تونم قضاوت بکنم.

نوشته منصفانه رو که خوندم اولش گفتم خب من  رادیو نیستم، من پیش آدم درستی می رم. بعدش اما هی که گذشت هی نمونه های رادیو مانند زیادی از خودم پیدا کردم که هی رفتم بالا منبر در باره موضوع های مختلف از رابطه تا پدر مادر و احساس به خودت و خشم و حتی درباره بزرگ کردن بچه ، تئوری دادن ته همش هم به برو پیش یک مشاور ختم می شده . احساسم به ماجرا از این منظر که من بیشتر می دونم نیست ، بیشتر از این دیدگاهه که من این فکر ها این کارا بهم کمک کرده . اگه تو حالت بده ،خب شاید به تو هم کمک بکنه. هنوز هم مهمترین نصیحتم به آدمها وقتی حالشون بده اینه که  باید برید پیش متخصص و این تنها راه حلتونه اصلا . اما خب نیست. می دونم هرکی، با یه چیزی حالش ،در این دنیا، بهتر می شه  و یکی از اون چیزها ، می تونه ، روانکاوی باشه.  برای من ، تو زندگیم، راه حل فوق العاده ای بوده .من رو از ۵ درصد صلح با خودم رسونده به ۵۰ درصد، شاید حالت عادی همه، همون ۵۰ درصد باشه ،اما برای من کلی راه و پیشرفته . یا مثلا منی که هیچی از نظر و احساسم نمی گفتم تا لحظه ای که می رسیدم به نقطه جوش و می زدم طرف و خودم و حتی اطرافیان رو نابود می کردم، حالا کم کم دارم یاد می گیرم که با خوبی و خوشی اگه همون اول نظر و احساست رو بگی طرفت هم بهتر درک می کنه ،خودت هم حالت بهتره . این کار خیلی به کندی شاید در من داره شکل می گیره ،اما خب می بینم که داره شکل می گیره.

درواقع حالا که دارم اینهارو می نویسم ،می بینم نوشته اش اونقدر هم حالم رو بد نکرده. یک جور به فکر واداشتنه انگار که حتی باعث شد. اس ام اس بزنم به همون آدمی که اونروز تو کافی شاپ گفت مواظب باش فقط خودت و مشاورت نمونی  و سوال سخت ازش بپرسم. که نظرت چیه، در مورد منی که سه سال دارم روانکاوی می شم؟ روانکاوی موثر بوده یا نه و خب قرار شد حرف بزنیم و حرف زدن معمولا باعث می شه چیزهای خوبی از توش در بیاد.

اما هنوز این عناد کلی با روانکاوی رو نمی فهمم .  بنظرم مثل اینه که آدم بخواد با پزشکی بد باشه، شاید اون زمانهای اولیه که دانش پزشکی وارد فرهنگ ها می شده و آدمها از طب سنتی می خواستن  به شیمایی و دارو رو بیارن، هم همین قدر بدبینی بوده .که اولین کسی که مرده و دکترها نتونستن خوبش کنن ، همه گفتن هاننن ببین چقدر بده یا اگه مریضی دارو اشتباه می خورده و حالش بدتر می شده همه می گفتن های ببینید که چقدر این دکترهای جدید اشتباه هستن و بیاین همون طب سنتی رو ادامه بدین. نمی شه منکر شد که روانکاو اشتباه داریم، که حرف درست نمی زنه ،گرون می گیره یا هرچی اما مگه دکتر، معمارو خیاط اشتباه نداریم ؟ هرکدوم هم کارشون حساسیت های خودشون رو داره اگه یک دکتری تشخیص اشتباه می ده ،کل دانش پزشکی ومفید بودنش می ره زیر سوال؟ یا اگه معلمی رفتار اشتباه می کنه، شما کل سیستم تدریس عمومی و متمرکز رو زیر سوال می برین؟

درست ترین نوشته ای که در مورد روانکاوی رواندرمانی خوندم. مال بیگ اسلیپ بود. اصلا در واقع بیگ اسلیپ از جایی شد برای من بیگ اسلیپ که اون نوشته اش رو خوندم .از بس که حرفش درست بود که خود اون احساسی بود که من به جناب روانشناس داشتم. بعد همون شد که اعتماد کنم پاشم برم کلاس خلاقیت اش اون سر دنیا تنهایی . منی که انقلاب رفتنم هم با یکی بود.و خب خود این اتفاق فصل جدیدی از زندگی بود که باید یک روزی ازش بنویسم . اما بخونیدش بنظرم هنوز هم درسته این حرفها و کل حرفیه که من سه ساعته دارم تلاش می کنم اینجا بگم.

نامه های من به تو برای بعد و الان و گذشته ۱

دی ۱۷ام, ۱۳۹۳

باید این شهر رو ول کنم و برم بس که از خاطره های توپر شده.
دیروز رفتیم برای مامان موبایل بخریم. فکر کنم یه چیزی حدود یک سال پیش بود که اومدیم همینجا با تو که موبایل بخریم، اون موقع تو سرخوشی فلانی بودم که دوستم داره انقدر زیاد یکی من رو می خواد. که فلانی دوماه کمتر بعدش گند زد به همه قصر پوشالی که ساخته بودم برای خودم که از بعد اون دیگه من درست نشدم یهو دنیا افتاد تو یه سرازیری بدی که الانم ته تهشه.
رفتیم برای مامان گوشی بخریم، قیافه اش شکسته است، می گه مال قرص های انتی هیستامینه. بوی تورو می ده، نه بوی اون موقع ها رو، بوی الانی که خوابیدی . یه بوی دائمیه انگار که به همه حالی می کنه از هم پاشیدین.
یاد تو بودم که چه تو همه این مغازه ها با چه جدیدتی دنبال موبایلی می گشتی که می دونستی چیه، کوچیک باشه ، ارزون باشه و سفید. هرچی من تشویقت میکردم که بابا بیا این و بخر اینهمه امکانات داره، میگفتی نه من امکانات نمی خوام. لجباز بودی. حتی الانم که علم می گه هیچ درک درستی از محیط نداری ، انگار تو چشمهات هنوز اون لجبازیت هست. مثلا وقتی دستم می زارم رو چونت که دهنت رو باز و بسته کنی هم با همون لجبازی دهنت رو قفل می کنی. اونروز به مامان گفتم نگاهش انگار قهر کرده. اما علم می گه تو درکی از ماجرا نداری.
همکارم میگه که ما همه چیز رو با علم نمی فهمیم و تو حتما روحت یهجایی هست. دوست دارم فکر کنم که روح یه قسمتی از مغزه، همون ساقه مغز که مال تو اسیب دیده شاید . تصورش که یه قسمتی از تو یه جای دیگه است سخته.
خب داشتم میگفتم. مامان برعکس تو نمی دونست که چی می خواد می گفت به نیازهای من دقت کنید، نیازهاش این بود که روشن باشه و کار کردن باهاش ساده باشه. بهش میگم اخه کار کردن باهاش ساده باشه خیلی کلیه. اگه تو بودی بهش می گفتی دقیقا که کدوم بهتره .آخرش سه تا موبایل انتخاب کردیم و صد دفعه دادیم دستش تا امتحان کنه، تهشم گفت که هرچی خودت می دونی.
شرکتمون موبایل قسطی می ده دارم یدونه از اون موبایل ها رو براش می خرم. خوشگل و سفید و بزرگه. می دونم یه چند وقت دیگه برش میگردونه به خودم. موبایل گرونیه .
دوساعت ، بیشتر نتونستم توی اون ساختمون بمونم. فضاش داشت خفم میکرد. مامان گفت بریم یه چیزی بخوریم. گفتم نه من رژیمم.
فکر کن می بردمشون اون طبقه اخر که اون دفعه باهم رفتیم. یهو وسط خرید موبایل نشستی رو صندلی که من خسته شدم بریم یه چیزی بخوریم. من که همش نگران این خسته شدن هات بودم گفتم باشه بریم طبقه اخر یک رستوران بزرگ هست. غذاش تموم شده بود و فقط پیتزا داشت و من پای تلفن داشتم با فلانی لاس می زدم و تو تنها پیتزات رومی  خوردی و می خندیدی بهم.
برگشتنه تو ماشین با مامان اینا، ضبط خاموش بود، هیچکسی هم اعتراضی نداشت. من همش اهنگ های غمگین گوش می دم و وقتی کسی هست خاموشش میکنم. از اون اهنگ ها که تو اصلا دوست نداشتی.
برگشتنه هیچ آهنگی پخش نمی شد، فقط تو بودی که به پخش نشدن اهنگ اعتراض داشتی ، داشتم تو اتوبان فکر میکردم یعنی واقعا ما شدیم سه نفر؟
همه می گن معجزه می شه ، علم می گه نه، من به تو نگاه می کنم و به گریه که یه کار اتوماتیک تو بدن همه، حتی تو.
لعنتی من باید از این شهر برم همه جاش پر خاطره از توئه. صبح که داشتم مقنعه ام رو اتو می کردم فکر می کردم که آخه من چه جوری هنوز دارم زندگی می کنم؟
راستی اتو و میز اتو رو گذاشتن تو اتاق تو، منم گذاشتم اون تو بمونه ، شاید از عصبانیت این تغییرات پاشدی.

اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۳

 

امروز کتابش رو بهش پس دادم

اشیاء برای من ، مثل جانپیچ لورد دامبلدور می مونند. انگار تکه ای از روح آدمی که اون رو به من داده توشون وجود داره. دقیقا تا دیشب کتابش بالای سرم روی شیارهای شفاژ جا خوش کرده بود، متناسب با حالی که درون خودم باهاش داشتم بین روی شوفاژ و روی کتابخونه جاش عوض می شد.

اولین باری که فهمیدم نصف بیشتر حرفهاش قرار نیست به حقیقت بپیونده خیلی اتفاقی دوروز تمام یک لیوان چایی روی جلد سبز کاغذی کتاب افسد شده بود.

حالا از اون فقط یک جعبه سیاه کوچیک مونده که هرروز با خودم اینور اونور می برم اما اون یک جانپیج نصفه است، چون پولش رو من دادم و روش اسم اون مونده و هنوز تصمیم نهایی نگرفتم که این واقعا مال من هست یا نه.

نوشته های سیاه تیتر روی جلد با یک دایره کمرنگ سفید تکه تکه شدن، هردفعه که بهش نگاه می کردم، انگار یه آیینه که قسمتی از خودم رو توش می دیدم.

امشب باید قبل خواب یک کتاب جدید دست بگیرم.