تمام دخترکان لاغر شهر من را حبس می کنند

بعضی وقتها یه حسرتی هست، دقیقا اون موقعی که یکی از هنر میگه، بخصوص تر وقتی ازنقاشی می گن. حسرت اینکه چقدر بلد بود، همه ی اون دانشش و تحقیق و درکی که توی هنر داشت، الان حبس شده. نمی شه اما گفت نابود شده. تمام چیزهای که یاد می گیریم، می خونیم، از اولین حرکت تا آخرین تکنولوژی جدید همش توی اون چند هزارتا سلول خاکستری هستن که تعدادشون از روز اول ثابته و زیادنمی شه. اما می تونه بمیره، می تونه کم بشه و کارش مختل بشه ، بعد هرکدوم از این اتفاق ها که بیوفته، انگار نه انگار این همه تلاش کردیم برای کسب این دانش، همه چیز دود می شه می ره هوا .

به همین راحتی ، به همین سادگی و حتی به همین پوچی ، تمام هویتی که برای کسبش تلاش کردیم بر باد هوا می ره.

حسرتش ته دل من رو چنگ می زنه که چقدر می دونست و قبل اینکه بتونه این درکش رو به تعداد کافی ادم منتقل کنه، همه چی یک جای دیگه حبس شده.

همین.


دیدگاهی بنویسید