۴۰-۷ من و سکته و پیری

دیروز صبح، قلبم درد گرفت.از عصر قبلش، هی داشتم حواس خودم رو پرت می کردم که گربه است و پیشته، اما وسطهای شب جوری بود که نشسته بودم روی تخت و فکر می کردم این الان قلب درده یا گرفتگی عضله؟ بعد با خودم گفتم خب قلب هم عضله است، بعدش هم خوابم برد. صبح اما از اینکه یهو سکته کنم و بمیرم و مامانم بیاد با جسدم روبرو بشه، وحشت کردم. ترجیح دادم هنوز که خودم می تونم، بلند شم و برم اورژانس که اگه سکته هم می کنم، جای درستی باشه.

خیلی شیک لباس پوشیدم و رفتم دم اورژانس پارک کردم. به خانمی که پذیرش می کرد، گفتم از دیشب توی سینه ام درد می کنه. خوابوندنم روی تخت، و یک دکتر تپل خوش اخلاق (صفت مهربون ادغام توی تپل بودنش ) اومد و کلی معاینه و سوال جواب کرد. بهم گفت نترس، نفس عمیق بکش. آخرشم گفت ازت نوار قلب می گیرن و چندتا ازمایش اما بعیده که قلب باشه احتمالا گرفتگی عضله است.

بهم گفتن برو رو تخت ۴ دراز بکش، دوتا قرص بهم دادن و دکتر تپلی با یک آقای خدماتی اومد که اجازه می دین این آقا کارهای آزمایشتون انجام بده؟ منم همچنان شیک گفتم بله  و دفتر چه ام دادم بهش که بره،بعد هم کارت بانکی رو دادم که حساب کنه. یه تخت بود که با یک دیوار نصفه من رو از سلول بغل جدا می کرد. اما تنها از لحاظ دیداری جدا بودیم و از لحاظ شنوایی، مدام صدای فریادهای دخترک کناری می یومد که به قول خودش داشت، از درد دیوونه می شد و مامانش رو صدا می کرد تا یک کاری بکنه.  البته با لحن کاملا طلبکاری که انگار تقصیر مادره بود. مامانه هم هی بهش می گفت، سیس یکم بخواب. اونم داد که نمی تونم بخوابم نمی فهمی. یه جاییم مامانه فکر کنم جیم شد و این یه سروش نامی رو صدا می کرد که بگو مامان بیاد.

روی این سروصدا من به این فکر می کردم که آیا لازمه من یک جلسه با جناب رووانشناس در مورد اینکه من دوست ندارم برای مریضیم کسی دنبال خودم راه بندازم یا اصطلاحا کمک بگیرم صحبت کنم یا نه.  یه خانومی اومد ازم نوار قلب بگیره که حیف دوربین درست حسابی نداشتم وگرنه عکس خوبی با لایک بالا برای اینستا، از دم و دستگاهش که وصل کرد به دست و پام می شد گرفت . بعد دستگاه شروع کرد از این نمودارهای ریز ریز گرفتن، فکر می کردم یک ساعت می زاره چاپ بشه اما دو دقیقه هم نشد، چاپ کرد و رفت.

آقای خدماتی اومد و گفت پتو می خوای برات بیارم، پرستار اومد گفت خب شما فعلا تحت نظرین و یه آقای مثل سوپروایزر اومد که نیومدن آزمایشت رو بگیرن؟ همه مهربون مراقب بودن و من همش داشتم با خودم کلنجار می رفتم که الان باید به این خدماتی مهربون انعام بدم؟ نباید بدم؟ من به غیر از انعام دادن به گارسون های رستوران، توی انعام دادن به بقیه یه خنگی دارم که همیشه من رو تو هچل می ندازه. مسئله پولش نیست، مسئله نحوه ی دادن انعامه که من باهاش مشکل دارم. توی رستوران می زاری روی میز و می ری، اما جاهای دیگه باید تو چشمهای طرفت نگاه کنی و پول دستش بدی. خب شاید دوست نداشته باشه، شاید خجالت بکشه شاید نگیره و همه اینها باعث می شه من دستپاچه باشم خلاصه که انعامی ندادم.

یک چیز جالبی توی روان انسان هست که خودش رو با شرایط تطبیق می ده. من تمام دیروز عصر و شبش، همه زندگیم رو با همین درد انجام داده بودم. اما وقتی  روی تخت بیمارستان خوابیده بودم، روانم جوری بود که انگار دیگه نمی تونه هیچ کاری بکنه و قیافه ام شکل آدمهای واقعا مریض بود. تمام مدت داشتم به آینده فکر میکردم که یک  پیرزن تنها هستم و  کسی ندارم باهام بیاد بیمارستان تا کارهام رو بکنه. بعد به خودم گفتم باید از این پیرزنهای پولدار مرتب بشم که خوش اخلاقن و یکی رو استخدام کنم که کارهام رو بکنه.

مامانم زنگ زد که بیا بریم بیرون، می تونستم چاخانی سر هم کنم، اما تحت تاثیر شرایط تخت های بغلی و افکار خودم گفتم اخه الان من اومدم اورژانس فشارم افتاده بود چیزیم نیست، الان منتظر آزمایشم. بیچاره در حدی سکته کرد که فکر کنم اگه جسد من را توی خونه می دید، انقدر سکته نمی کرد. کلی بحث و جدل که بیام اونجا و منم انکار که نه باباچیزیم نیست نمی خواد. ده دقیقه بعدش که زنگ زدم، توی راه بود، داشت می یومد. می دونم که یک قسمتی از روانم خوشحال شد که داره میاد، انگار که به هر حال نیاز به توجه در حالت مریضی توی همه سنین همراهت هست.

مامان که رسید بیمارستان، یک ساعتی بود که ازم ازمایش گرفته بودن. آقای دکتر باهاش دعوا کرده بود که شما از صبح تاحالا کجا بودی این بچه تنها اومده؟ ( آخه آدم به این سن می گن بچه نه خدایی؟) خلاصه مامانم رو فرستاده بود پی جواب آزمایش و بعد بررسی و اینها و گفته بود چیزی نیست. معلوم شد، کمبود آهن و ویتامین دی و این چیزها دارم و آخرش با کلی قرص، فرستادم خونه. البته چون دیگه درد بهتر شده بود، ما هم با مادر جان رفتیم بیرون شادی.

اما تمام مدت به این فکر میکردم، آینده ماها که انتخاب کردیم تنها باشیم، توی مریضی چجوری می شه؟ بخصوص به خاطر اینکه بیمارستانها اصلا آمادگی برخورد با آدمهای تنها رو ندارن. توی هر بیمارستانی که می ری همیشه همراهه بیماره که باید واسط بین قسمتهای مختلف بیمارستان باشه. کلیه کارهایی که می شه بصورت اتوماتیک با یک اتوماسیون درست انجام بشه،  باید توسط انسان از این قسمت به اون قسمت انجام بشه. کلیه مراقبتهایی که می شه کادر بیمارستانی انجام بدن، بدلیل کمبود کادر، باید توسط همراه انجام بشه. حتی فکر کنم، بدون همراه، جاهایی پذیرش هم نکنن. در نتیجه فکر کنم پیری نسل ما، که اکثرا یا بچه ندارن یا ازدواج نکردن، قشر بیمارستانی برای خدمات دادن، به این شیوه  دچار مشکل جدی می کنه. مگر اینکه تا اون موقع یا اتوماسیون ها پیشرفت کنه یا تعداد کادر بیمارستانی.

چون قرار شد که نمیرم به جاش برای خودم کفش خریدم.


یک دیدگاه برای “۴۰-۷ من و سکته و پیری”

  1. نیما Says:

    بچه ها همیشه بچن برای مامان هاشون مخصوصا …

دیدگاهی بنویسید