۴۰-۵

همه دارن از زمان میگن  . پروست می‌نویسد: «فراموشی یکی از شکل‌های زمان است».​ می‌نویسد «فراموشی نیروی نابودکننده‌ای نیست. نیروی بزرگ متناوبی است که با تغییر دادن چهره‌ی موجودات در چشم ما، می‌تواند برداشت ما از زمان را تغییر دهد. به یاری فراموشی می‌توانیم آنی را که در گذشته بودیم به تناوب بازیابیم.»  ( فکر کنم اولین بار آیدای کارپه نوشت. حرف درستی هم هست .)

فراموشی توی از دست دادن ظاهر ترسناکی داره، الان که ۷ ماه می گزره یکی از وحشتهای من، اینه که یادم بره.(یکجورایی انگار بعضی وقتها هم رفته) چه جوری می خندید ، چه جوری اخم می کرد و صداش، صدا چیزیه که زیاد تو چشمه، دقیقا چه شکلی بود. همه اینها از دست دادن را درد آور تر می کند.  یکجورایی گناهی گردنت می ندازه، تویی که داره یادت می ره. اونروز از راه پله ی بین طبقات می یومدم. از سه به چهار، دقیقا نقطه ای که باید محل اتفاق باشه. حالا دیگه شیشه هایی که روش افتاده بود را درست کردن، حالا که به پایین نگاه می کنی، انگار نه انگار اتفاقی افتاده. با خودم فکر کردم که اینجا را می تونم بکنم یه زیارتگاه، کربلای منه اون گنبد سبز شیشه ای با آهن هایی که داره. تا بشینم ساعتها بالا سرش گریه کنم، که از اون روزی که شیشه های تو شکست، زندگی من هم نصف شد.

اما بعدش دیدم، اینطوری آدم قبلی را می کشم، یادم می ره چقدر تلاش می کرد تا نمایشگاه بزنه، یه جای خوب درس بده و به دانشجوهاش بهتر یاد بده. اگه اونجا را بکنم کربلا، اتفاق را بزرگش کردم. در حالیکه دلم می خواد، هی یادم بمونه که خوب تحلیل می کرد و منم خوب تحلیل کنم. دارم تلاش می کنم اتفاق اینکه اونجوری که دلم می خواد زندگی کنم را عقب تر نندازم. این یکی از اولین چیزهایی که ازش یادمه، یک روز گفت من نقاشم نه انیمیشن کار، نشست سر نقاشیش . می خوام یادم بمونه که خوب زندگی کرد و خوب زندگی کنم.

اما از من به شما نصیحت از آدمهایی که دوست دارین فیلم بگیرین، فیلم معجزه است. باید باشه، ته ته اش فراموشی ، حتی اینکه تغییر چهره بده تو ذهنت، می تونه ترسناک باشه، فیلم بگیرید ازشون.


دیدگاهی بنویسید