زین شام و زین پگاه، جانی دیوانه خواه

تنهایی مفهوم عجیبیه.

برای من سالها ترسناک بوده، انقدر که به خاطرش برای خودم چیزی نداشتم. عین یکی از این موجودات بارباپاپا بودم، عوض می شدم به همون چیزی که اون لحظه احتیاج بود.وهمیشه  یه موجودی گوشه ذهنم بود که داد می زد اییی تو این نیستی. و باعث می شد هی از خودم سوال می کردم من کیم؟ وبعد سالها با این سوال زندگی کردم و درگیرش بود تا رسیدم به یه اتاقی که توش فهمیدم همه ادمها تنهان.

و اینجا بود که برای اولین بارتنهایی رو دیدم، اما هنوز ازش می ترسیدم. ولی دیگه  جاهای کمی می تونستم ،خودم  تغییربدم، انگار که بزرگ شدن ناخوداگاه، یه شکل دیگه بودن را سختر می کرد.تا سالهای سیاه رسید، که حجم دردش از حد نرمال زیادتر شد و من هی به درو دیوار خوردم. کلی ادم کمکم کردن اما لحظات زیادی بود که درد می کشیدم و هیچ کس نبود. تا رسیدم به یه شب بیرون بیمارستان که نشسته بودم چایی بخورم و داشتم فکر می کردم خب من تنهایی زیادی دارم و با همین تنهایی درد رو دوم اوردم. تو همون نقطه نصف بیشتر ترس تنهایی تموم شد.

اما تنهایی موجود عجیبیه. این رو دیشب فهمیدم، وقتی صبحش بهم گفته بود که درست نیست که انقدر ابراز احساسات بیرونی حالم بده داشته باشی که ترحم جذب کنی و من خیلی بالغانه ی خوب گفته بودم بله درسته حتما. وبعد عصرش  اون اتفاق بد افتاده بود که ادم مهمی حرف خیلی خیلی دردناکی بهم زده بود که من یک چند ساعت بعدش به تلویزیون که خیره بودم باز فکر می کردم به تنهایی و اشکام جاری میشد که تنهام که هنوز این موجود توی ذهن من سرجاشه و هنوز درد میاره. و شاید برای همین ترسه که ادم دلش بعضی وقتها ترحم می خواد ابراز احساس بیرونی می خواد.

بخوام مانیفیست بدم، برای روان انسان هیچ درمان قطعی وجود نداره، همه تلاشهاتم که کرده باشی، یه جاهایی باز دوباره می تونی خودت رو گیر بندازی که بالشتت رو بغل کردی و داری برای تنهاییت گریه می کنی یا اینکه خودت رو که ول کنی می ره سراونکه حتی الکی هم که شده بهت بگه تنها نیستی، اما فرق دونستن و ندونستن اینه که ته ته همه گریه هات اشکات و پاک می کنی و می ری برای خودت لوبیا درست می کنی که تنهایی سرجاشه اما تو هم هستی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *