نامه های من به تو برای بعد و الان و گذشته ۱

باید این شهر رو ول کنم و برم بس که از خاطره های توپر شده.
دیروز رفتیم برای مامان موبایل بخریم. فکر کنم یه چیزی حدود یک سال پیش بود که اومدیم همینجا با تو که موبایل بخریم، اون موقع تو سرخوشی فلانی بودم که دوستم داره انقدر زیاد یکی من رو می خواد. که فلانی دوماه کمتر بعدش گند زد به همه قصر پوشالی که ساخته بودم برای خودم که از بعد اون دیگه من درست نشدم یهو دنیا افتاد تو یه سرازیری بدی که الانم ته تهشه.
رفتیم برای مامان گوشی بخریم، قیافه اش شکسته است، می گه مال قرص های انتی هیستامینه. بوی تورو می ده، نه بوی اون موقع ها رو، بوی الانی که خوابیدی . یه بوی دائمیه انگار که به همه حالی می کنه از هم پاشیدین.
یاد تو بودم که چه تو همه این مغازه ها با چه جدیدتی دنبال موبایلی می گشتی که می دونستی چیه، کوچیک باشه ، ارزون باشه و سفید. هرچی من تشویقت میکردم که بابا بیا این و بخر اینهمه امکانات داره، میگفتی نه من امکانات نمی خوام. لجباز بودی. حتی الانم که علم می گه هیچ درک درستی از محیط نداری ، انگار تو چشمهات هنوز اون لجبازیت هست. مثلا وقتی دستم می زارم رو چونت که دهنت رو باز و بسته کنی هم با همون لجبازی دهنت رو قفل می کنی. اونروز به مامان گفتم نگاهش انگار قهر کرده. اما علم می گه تو درکی از ماجرا نداری.
همکارم میگه که ما همه چیز رو با علم نمی فهمیم و تو حتما روحت یهجایی هست. دوست دارم فکر کنم که روح یه قسمتی از مغزه، همون ساقه مغز که مال تو اسیب دیده شاید . تصورش که یه قسمتی از تو یه جای دیگه است سخته.
خب داشتم میگفتم. مامان برعکس تو نمی دونست که چی می خواد می گفت به نیازهای من دقت کنید، نیازهاش این بود که روشن باشه و کار کردن باهاش ساده باشه. بهش میگم اخه کار کردن باهاش ساده باشه خیلی کلیه. اگه تو بودی بهش می گفتی دقیقا که کدوم بهتره .آخرش سه تا موبایل انتخاب کردیم و صد دفعه دادیم دستش تا امتحان کنه، تهشم گفت که هرچی خودت می دونی.
شرکتمون موبایل قسطی می ده دارم یدونه از اون موبایل ها رو براش می خرم. خوشگل و سفید و بزرگه. می دونم یه چند وقت دیگه برش میگردونه به خودم. موبایل گرونیه .
دوساعت ، بیشتر نتونستم توی اون ساختمون بمونم. فضاش داشت خفم میکرد. مامان گفت بریم یه چیزی بخوریم. گفتم نه من رژیمم.
فکر کن می بردمشون اون طبقه اخر که اون دفعه باهم رفتیم. یهو وسط خرید موبایل نشستی رو صندلی که من خسته شدم بریم یه چیزی بخوریم. من که همش نگران این خسته شدن هات بودم گفتم باشه بریم طبقه اخر یک رستوران بزرگ هست. غذاش تموم شده بود و فقط پیتزا داشت و من پای تلفن داشتم با فلانی لاس می زدم و تو تنها پیتزات رومی  خوردی و می خندیدی بهم.
برگشتنه تو ماشین با مامان اینا، ضبط خاموش بود، هیچکسی هم اعتراضی نداشت. من همش اهنگ های غمگین گوش می دم و وقتی کسی هست خاموشش میکنم. از اون اهنگ ها که تو اصلا دوست نداشتی.
برگشتنه هیچ آهنگی پخش نمی شد، فقط تو بودی که به پخش نشدن اهنگ اعتراض داشتی ، داشتم تو اتوبان فکر میکردم یعنی واقعا ما شدیم سه نفر؟
همه می گن معجزه می شه ، علم می گه نه، من به تو نگاه می کنم و به گریه که یه کار اتوماتیک تو بدن همه، حتی تو.
لعنتی من باید از این شهر برم همه جاش پر خاطره از توئه. صبح که داشتم مقنعه ام رو اتو می کردم فکر می کردم که آخه من چه جوری هنوز دارم زندگی می کنم؟
راستی اتو و میز اتو رو گذاشتن تو اتاق تو، منم گذاشتم اون تو بمونه ، شاید از عصبانیت این تغییرات پاشدی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *