امروز کتابش رو بهش پس دادم

اشیاء برای من ، مثل جانپیچ لورد دامبلدور می مونند. انگار تکه ای از روح آدمی که اون رو به من داده توشون وجود داره. دقیقا تا دیشب کتابش بالای سرم روی شیارهای شفاژ جا خوش کرده بود، متناسب با حالی که درون خودم باهاش داشتم بین روی شوفاژ و روی کتابخونه جاش عوض می شد.

اولین باری که فهمیدم نصف بیشتر حرفهاش قرار نیست به حقیقت بپیونده خیلی اتفاقی دوروز تمام یک لیوان چایی روی جلد سبز کاغذی کتاب افسد شده بود.

حالا از اون فقط یک جعبه سیاه کوچیک مونده که هرروز با خودم اینور اونور می برم اما اون یک جانپیج نصفه است، چون پولش رو من دادم و روش اسم اون مونده و هنوز تصمیم نهایی نگرفتم که این واقعا مال من هست یا نه.

نوشته های سیاه تیتر روی جلد با یک دایره کمرنگ سفید تکه تکه شدن، هردفعه که بهش نگاه می کردم، انگار یه آیینه که قسمتی از خودم رو توش می دیدم.

امشب باید قبل خواب یک کتاب جدید دست بگیرم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *