۴۰-۶ (جر زنی از پست های کهنه زمان ناصرالدین شاه )

مسئله اینه، منی که انقدر با فروید بزرگ شدم، رشد داده شدم و اینی که هستم کلن از زیر مجموعه فروید و روانکاویش می دونم .اصلا یه فرویدی اصیل داره زندگیم را نجات می ده، وقتی می رم میشینم تو کلاس یونگین ها که هر چند وقت یکبار شوخی هایی با علی حضرت فروید می کنن، دیگه انتظاری نمی شه ازم داشت که دختر خوب، خانم دوست اینا باقی بمونم.قاعدتا  شلنگ و تخته می ندازم .

اما خب ننداختم!

دقیقا از دیشب تاحالا دارم خودم را تحلیل روانشناختی می کنم . که چرا من ساکت نشستم و اصلا رو نکردم که من دقیقا از جبهه دشمن شما، اینجا حضور دارم. می تونستم بحث کنم باهاش که اوییی فروید برابر فیلان نیست و اصلا اون یونگتون هم کل این تئوری گل و بلبل پر از اسطوره اش،بر مبنای تئوری روانکاوی فروید پایه ریزی کرده، که تو نمی تونی از یکی یه ایده ای راو کمک بگیری، بعدش هی بگی نه این غلطه و  شما بیا  به من توجه کن. اصلنشم خود یونگ گفته من یونگین نیستم شما هم نباشین.

دیشب اولش به همین عصبانیت بی منطقی بودم، تازه هیچ کس حرف خاصی هم نزده بود، اما نهایت یه لبخند زدم و سرتکون دادم حتی برای تایید.بعد توی ماشین فکر میکردم که چرا؟ چرا من بحث نمی کنم ؟

خب اولین دلیل منطقیش اینکه من کلن جرعت دعوا و مخالفت با یه جمع ۳۰ خورده ای آدم را ندارم، بخصوص که اون سمت یه استاد صاحب قدرت و محبوب قرار داره که نمونه عملی مثل معروف با پنبه سر می بره، هستش و همچی خنده خنده می شوندت سرجات که نفهمی از کجا خوردی.

البته دیده شده که من با وجود آگاه بودن به عدم تواناییم ،وقتی که پای مسائل  در لایه های زیرین روان هستش بازم جنگ و دعوا راه می ندازم. اما وقتی بررسی اش می کنم، می بینم که خیلی هم  دلم  نمی خواست. در واقع من بین علاقه ام به جناب فروید با علاقهم به  کلاس و استاد یونگم، دومی را انتخاب کردم، و خب مطمئنم  وقتی شرح بدم علی حضرت هم متوجه می شن.

اولن که همونجا می دونستم دانش من در باب بحث با استاد جان اصلا برابر نیست. درسته که من توی فضای فرویدی له و لورده و دوباره بازسازی شدم، اما دانش اطلاعاتی درست درمونی ندارم و برعکسش جناب استاد بخش وسیعی از اطلاعات را پوشش می دن که خب قاعدتا برای همینه که ایشون اونور میز وایمیسن همش و ما اینور می شینیم.

دوما و مهمترین دلیلش اما همین جان بودن استاد یونگمون به حساب میاد. فرای دانش و تسلطش به ماجرا که هی ماجرا را از چند جنبه بررسی می کنه، قدرت بیانشه. من آدم خوش قصه گو تر از ایشون ندیدم. یکی از قسمتهای دلنشین کلاس موقعهایی است که داره اسطوره را تعریف می کنه. دلم می خواد، دستم بزنم زیر چونم و برم تو رویا، که البته به موقع شروع میکنن به سوال کردن که تشریف نبرین تو عالم هپروت .

بروز رسانی سه سال بعد : تا اینجاش مال چند سال پیش بود، من کلاس را ادامه ندادم. به گفته ی جناب روانشناس کلاس احتمالن دست روی  جای درستی گذاشت و منم اونروزها،  بهونه برای فرار زیاد داشتم. یکی از کارهایی که باید بکنم یک روز نزدیکی، اینه که دوباره برگردم یونگ را تموم کنم. مطمئنم که لازمه.


دیدگاهی بنویسید