خیال کن که غزال است…

همینطور که داشتیم سوار پژوی ۴۰۵ سرمه ای بابا می شدیم، گفتم :”خوب بود.” ضربه انقدر براشون سهمگین بود که بابا همونطور که یکی از دستهاش به انتهای قفل فرمون و یه دستهش به سوئیچ بود، خشکش زد. مامان اما سریع از شوک اولیه بیرون اومد و گفت منم خیلی خوشم اومد. بعد انگار که با گفتن  این جمله به تنهایی  جوجادو زده ی ماشین رو رو به حالت نرمال درآورده باشه، مستقیم به جلو خیره شد، یعنی که بریم. تو اتوبان بود که از پشت روی قسمتی از صورتش که می دیدم، تونستم ردی از لبخند سرداری رو ببینم که بلاخره پرچمش را توی خاک دشمن فرو کرده بود.

” مرتیکه خر” اولین کلمه ای بود که محسن وقتی بهش گفتم چه تصمیمی دارم نثارم کرد. پشت بندش هم گفت : احتمالا ریخت و قیافه اش شکل پریسا است نه؟   پوزخندی زدم و گفتم: معلومه که نه، همینجوری نمی بینمش وضع اعصابم اینه وای به اینکه یکی شکل اونو بگیرم که از صبح تا شب جلوم رژه بره. با عصبانیت گفت خب پس چی؟ نکنه رفتی اونجا چیزی خورده به کلت یا اینکه معجون عشق دادن به خوردت؟ گفتم نه، تازه سر عقل اومدم جانم. دارم سنت پیغمبر اجرا می کنم، دارم کامل می شم و خودم رو از گناه دور می کنم. صدای نفس های محکمش از پشت تلفن می یومد، می دونستم نگاهش الان توش کلی فحش داره، نمی دونم دلش برام سوخت یا چی که حرف رکیکی نثارم نکرد، برای اینکه جو و عوض کنم گفتم : جون محسن باید دماغش رو ببینی ، قلمی با نوک پهن، یعنی چه جور دختری تو این دوره زمونه تو سن ۲۳ سالگی هنوز متوجه این نمی شه که باید بزنه اون دسته بیل توی صورتش رو، تا قیافه اش یکم قابل تحمل بشه؟ هان؟ دیگه یکی دو میلیون که چیزی نیست. محسن گفت لابد گذوشته اومد خونه تو بره عمل کنه که تو پولش رو بدی. گفتم عمرا، یه کاری می کنم همون خونه باباش درست بشه بعد من بگیرمش . صدای تیریک تیریک فندک زیپوش از پشت گوشی اومد یعنی که دودکش دوباره راه انداخته بود با لحن آدمهای مثلا جدی گفتم مگه دکتر نگفت نکش، ریه ات خرابه ، مجبور می شی بری عوضش کنی ها. یهو انگار که یه آتو دستش داده باشم گفت بهتره توئه که باید بری مغزت رو عمل کنی. چته تو؟ با کی داری لج باز ی می کنی هان؟

گفتم با هیچکی بابا، من از تنهایی خسته شدم. چندبار تو شب از خواب بپرم بشینم خیره به دیوار روبرو خوبه؟ چندروز در هفته دستهام از صبح یخ زده باشه عین این دخترهای تیتیش نانازی که همیشه خدا فشارشون پایینه؟ می دونم که دوای دردم اینکه  استایل زندگیم رو عوض کنم، باید همه مسائل مشترکی که با اون داشتم رو بزارم کنار. باید کارهایی بکنم که بهم احساس موفقیت بده، که غم رفتن ناگهانی اون رو فراموش کنم، یه کاری که این احساس من خوب نیستم که در اثر رفتن مهمترین آدم زندگیم با یه پسر دیگه است رو بهتر کنه. بعد  چه کاری بهتر از ازدواج. اونم با یه دختر ساده با لبخند ملیح که حتی عقلش نمی رسه برای خوشگل تر شدن خودش اقدام کنه؟ همه اینها باعث بشه من رو کلی بیشتر از اینی که هستم قبول کنه، این خیلی بهتر از اینه که بری دختر باهوش خوشگل انتخاب کنی که بعد کلی تلاش و قربون صدقه رفتن ولت کنه بره و به هیج جاشم نباشه.ای بابای آرومی از اونور گوشی شنیدم.

از خستگی خمیازه ای کشیدم و گفتم بزار بریم زیر یه سقف که من خودم حکمرانی کنم، بقیه اش درست می شه،دختره تنها پوئن مثبتش خنگ بودنش . ساده زندگی می کنیم مثل بقیه که  زن هاشون از صبح تا شب پخت و پز می کنن اینام یا کار می کنن یا یکم زیرآبی می رن و عشق و حال میکنن، همینه دیگه زندگی جانم تو هم هی سیگار بکش، زندگی همین دوروزه.


۵ دیدگاه برای “خیال کن که غزال است…”

  1. ليلا Says:

    قصه همین جا تموم میشه؟!! بعد نداره؟!

  2. غزل Says:

    آره دیگه، این یه قصه کامل نیست یه تیکه است کوچیک حالا نظرتون بگین، خوبه بده، بعد فهمیدی ماجرا چیه؟

  3. ليلا Says:

    معلومه که فهمیدیم جریان چیه. منتها نفهمیدیم یارو با اون زن خنگ به خوشبختی رسید یا نه؟!

  4. غزل Says:

    خب نمی شه دقیقا گفت بستگی داره تعریفت از خوشبختی چی باشه؟ بعد الان نظرت چی بود لیلا خوشت اومد چی؟ بابا نظر کارشناسی بده جانم :))

  5. لیلا Says:

    آره، خوب بود! ذهن آدمو درگیر خودش میکرد!!

دیدگاهی بنویسید