بایگانی برای‘دسته‌بندی نشده’ دسته

۴۰-۷ من و سکته و پیری

شنبه, اسفند ۲ام, ۱۳۹۳

دیروز صبح، قلبم درد گرفت.از عصر قبلش، هی داشتم حواس خودم رو پرت می کردم که گربه است و پیشته، اما وسطهای شب جوری بود که نشسته بودم روی تخت و فکر می کردم این الان قلب درده یا گرفتگی عضله؟ بعد با خودم گفتم خب قلب هم عضله است، بعدش هم خوابم برد. صبح اما از اینکه یهو سکته کنم و بمیرم و مامانم بیاد با جسدم روبرو بشه، وحشت کردم. ترجیح دادم هنوز که خودم می تونم، بلند شم و برم اورژانس که اگه سکته هم می کنم، جای درستی باشه.

خیلی شیک لباس پوشیدم و رفتم دم اورژانس پارک کردم. به خانمی که پذیرش می کرد، گفتم از دیشب توی سینه ام درد می کنه. خوابوندنم روی تخت، و یک دکتر تپل خوش اخلاق (صفت مهربون ادغام توی تپل بودنش ) اومد و کلی معاینه و سوال جواب کرد. بهم گفت نترس، نفس عمیق بکش. آخرشم گفت ازت نوار قلب می گیرن و چندتا ازمایش اما بعیده که قلب باشه احتمالا گرفتگی عضله است.

بهم گفتن برو رو تخت ۴ دراز بکش، دوتا قرص بهم دادن و دکتر تپلی با یک آقای خدماتی اومد که اجازه می دین این آقا کارهای آزمایشتون انجام بده؟ منم همچنان شیک گفتم بله  و دفتر چه ام دادم بهش که بره،بعد هم کارت بانکی رو دادم که حساب کنه. یه تخت بود که با یک دیوار نصفه من رو از سلول بغل جدا می کرد. اما تنها از لحاظ دیداری جدا بودیم و از لحاظ شنوایی، مدام صدای فریادهای دخترک کناری می یومد که به قول خودش داشت، از درد دیوونه می شد و مامانش رو صدا می کرد تا یک کاری بکنه.  البته با لحن کاملا طلبکاری که انگار تقصیر مادره بود. مامانه هم هی بهش می گفت، سیس یکم بخواب. اونم داد که نمی تونم بخوابم نمی فهمی. یه جاییم مامانه فکر کنم جیم شد و این یه سروش نامی رو صدا می کرد که بگو مامان بیاد.

روی این سروصدا من به این فکر می کردم که آیا لازمه من یک جلسه با جناب رووانشناس در مورد اینکه من دوست ندارم برای مریضیم کسی دنبال خودم راه بندازم یا اصطلاحا کمک بگیرم صحبت کنم یا نه.  یه خانومی اومد ازم نوار قلب بگیره که حیف دوربین درست حسابی نداشتم وگرنه عکس خوبی با لایک بالا برای اینستا، از دم و دستگاهش که وصل کرد به دست و پام می شد گرفت . بعد دستگاه شروع کرد از این نمودارهای ریز ریز گرفتن، فکر می کردم یک ساعت می زاره چاپ بشه اما دو دقیقه هم نشد، چاپ کرد و رفت.

آقای خدماتی اومد و گفت پتو می خوای برات بیارم، پرستار اومد گفت خب شما فعلا تحت نظرین و یه آقای مثل سوپروایزر اومد که نیومدن آزمایشت رو بگیرن؟ همه مهربون مراقب بودن و من همش داشتم با خودم کلنجار می رفتم که الان باید به این خدماتی مهربون انعام بدم؟ نباید بدم؟ من به غیر از انعام دادن به گارسون های رستوران، توی انعام دادن به بقیه یه خنگی دارم که همیشه من رو تو هچل می ندازه. مسئله پولش نیست، مسئله نحوه ی دادن انعامه که من باهاش مشکل دارم. توی رستوران می زاری روی میز و می ری، اما جاهای دیگه باید تو چشمهای طرفت نگاه کنی و پول دستش بدی. خب شاید دوست نداشته باشه، شاید خجالت بکشه شاید نگیره و همه اینها باعث می شه من دستپاچه باشم خلاصه که انعامی ندادم.

یک چیز جالبی توی روان انسان هست که خودش رو با شرایط تطبیق می ده. من تمام دیروز عصر و شبش، همه زندگیم رو با همین درد انجام داده بودم. اما وقتی  روی تخت بیمارستان خوابیده بودم، روانم جوری بود که انگار دیگه نمی تونه هیچ کاری بکنه و قیافه ام شکل آدمهای واقعا مریض بود. تمام مدت داشتم به آینده فکر میکردم که یک  پیرزن تنها هستم و  کسی ندارم باهام بیاد بیمارستان تا کارهام رو بکنه. بعد به خودم گفتم باید از این پیرزنهای پولدار مرتب بشم که خوش اخلاقن و یکی رو استخدام کنم که کارهام رو بکنه.

مامانم زنگ زد که بیا بریم بیرون، می تونستم چاخانی سر هم کنم، اما تحت تاثیر شرایط تخت های بغلی و افکار خودم گفتم اخه الان من اومدم اورژانس فشارم افتاده بود چیزیم نیست، الان منتظر آزمایشم. بیچاره در حدی سکته کرد که فکر کنم اگه جسد من را توی خونه می دید، انقدر سکته نمی کرد. کلی بحث و جدل که بیام اونجا و منم انکار که نه باباچیزیم نیست نمی خواد. ده دقیقه بعدش که زنگ زدم، توی راه بود، داشت می یومد. می دونم که یک قسمتی از روانم خوشحال شد که داره میاد، انگار که به هر حال نیاز به توجه در حالت مریضی توی همه سنین همراهت هست.

مامان که رسید بیمارستان، یک ساعتی بود که ازم ازمایش گرفته بودن. آقای دکتر باهاش دعوا کرده بود که شما از صبح تاحالا کجا بودی این بچه تنها اومده؟ ( آخه آدم به این سن می گن بچه نه خدایی؟) خلاصه مامانم رو فرستاده بود پی جواب آزمایش و بعد بررسی و اینها و گفته بود چیزی نیست. معلوم شد، کمبود آهن و ویتامین دی و این چیزها دارم و آخرش با کلی قرص، فرستادم خونه. البته چون دیگه درد بهتر شده بود، ما هم با مادر جان رفتیم بیرون شادی.

اما تمام مدت به این فکر میکردم، آینده ماها که انتخاب کردیم تنها باشیم، توی مریضی چجوری می شه؟ بخصوص به خاطر اینکه بیمارستانها اصلا آمادگی برخورد با آدمهای تنها رو ندارن. توی هر بیمارستانی که می ری همیشه همراهه بیماره که باید واسط بین قسمتهای مختلف بیمارستان باشه. کلیه کارهایی که می شه بصورت اتوماتیک با یک اتوماسیون درست انجام بشه،  باید توسط انسان از این قسمت به اون قسمت انجام بشه. کلیه مراقبتهایی که می شه کادر بیمارستانی انجام بدن، بدلیل کمبود کادر، باید توسط همراه انجام بشه. حتی فکر کنم، بدون همراه، جاهایی پذیرش هم نکنن. در نتیجه فکر کنم پیری نسل ما، که اکثرا یا بچه ندارن یا ازدواج نکردن، قشر بیمارستانی برای خدمات دادن، به این شیوه  دچار مشکل جدی می کنه. مگر اینکه تا اون موقع یا اتوماسیون ها پیشرفت کنه یا تعداد کادر بیمارستانی.

چون قرار شد که نمیرم به جاش برای خودم کفش خریدم.

۴۰-۶ (جر زنی از پست های کهنه زمان ناصرالدین شاه )

سه شنبه, بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۳

مسئله اینه، منی که انقدر با فروید بزرگ شدم، رشد داده شدم و اینی که هستم کلن از زیر مجموعه فروید و روانکاویش می دونم .اصلا یه فرویدی اصیل داره زندگیم را نجات می ده، وقتی می رم میشینم تو کلاس یونگین ها که هر چند وقت یکبار شوخی هایی با علی حضرت فروید می کنن، دیگه انتظاری نمی شه ازم داشت که دختر خوب، خانم دوست اینا باقی بمونم.قاعدتا  شلنگ و تخته می ندازم .

اما خب ننداختم!

دقیقا از دیشب تاحالا دارم خودم را تحلیل روانشناختی می کنم . که چرا من ساکت نشستم و اصلا رو نکردم که من دقیقا از جبهه دشمن شما، اینجا حضور دارم. می تونستم بحث کنم باهاش که اوییی فروید برابر فیلان نیست و اصلا اون یونگتون هم کل این تئوری گل و بلبل پر از اسطوره اش،بر مبنای تئوری روانکاوی فروید پایه ریزی کرده، که تو نمی تونی از یکی یه ایده ای راو کمک بگیری، بعدش هی بگی نه این غلطه و  شما بیا  به من توجه کن. اصلنشم خود یونگ گفته من یونگین نیستم شما هم نباشین.

دیشب اولش به همین عصبانیت بی منطقی بودم، تازه هیچ کس حرف خاصی هم نزده بود، اما نهایت یه لبخند زدم و سرتکون دادم حتی برای تایید.بعد توی ماشین فکر میکردم که چرا؟ چرا من بحث نمی کنم ؟

خب اولین دلیل منطقیش اینکه من کلن جرعت دعوا و مخالفت با یه جمع ۳۰ خورده ای آدم را ندارم، بخصوص که اون سمت یه استاد صاحب قدرت و محبوب قرار داره که نمونه عملی مثل معروف با پنبه سر می بره، هستش و همچی خنده خنده می شوندت سرجات که نفهمی از کجا خوردی.

البته دیده شده که من با وجود آگاه بودن به عدم تواناییم ،وقتی که پای مسائل  در لایه های زیرین روان هستش بازم جنگ و دعوا راه می ندازم. اما وقتی بررسی اش می کنم، می بینم که خیلی هم  دلم  نمی خواست. در واقع من بین علاقه ام به جناب فروید با علاقهم به  کلاس و استاد یونگم، دومی را انتخاب کردم، و خب مطمئنم  وقتی شرح بدم علی حضرت هم متوجه می شن.

اولن که همونجا می دونستم دانش من در باب بحث با استاد جان اصلا برابر نیست. درسته که من توی فضای فرویدی له و لورده و دوباره بازسازی شدم، اما دانش اطلاعاتی درست درمونی ندارم و برعکسش جناب استاد بخش وسیعی از اطلاعات را پوشش می دن که خب قاعدتا برای همینه که ایشون اونور میز وایمیسن همش و ما اینور می شینیم.

دوما و مهمترین دلیلش اما همین جان بودن استاد یونگمون به حساب میاد. فرای دانش و تسلطش به ماجرا که هی ماجرا را از چند جنبه بررسی می کنه، قدرت بیانشه. من آدم خوش قصه گو تر از ایشون ندیدم. یکی از قسمتهای دلنشین کلاس موقعهایی است که داره اسطوره را تعریف می کنه. دلم می خواد، دستم بزنم زیر چونم و برم تو رویا، که البته به موقع شروع میکنن به سوال کردن که تشریف نبرین تو عالم هپروت .

بروز رسانی سه سال بعد : تا اینجاش مال چند سال پیش بود، من کلاس را ادامه ندادم. به گفته ی جناب روانشناس کلاس احتمالن دست روی  جای درستی گذاشت و منم اونروزها،  بهونه برای فرار زیاد داشتم. یکی از کارهایی که باید بکنم یک روز نزدیکی، اینه که دوباره برگردم یونگ را تموم کنم. مطمئنم که لازمه.

۴۰-۵

سه شنبه, بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۳

همه دارن از زمان میگن  . پروست می‌نویسد: «فراموشی یکی از شکل‌های زمان است».​ می‌نویسد «فراموشی نیروی نابودکننده‌ای نیست. نیروی بزرگ متناوبی است که با تغییر دادن چهره‌ی موجودات در چشم ما، می‌تواند برداشت ما از زمان را تغییر دهد. به یاری فراموشی می‌توانیم آنی را که در گذشته بودیم به تناوب بازیابیم.»  ( فکر کنم اولین بار آیدای کارپه نوشت. حرف درستی هم هست .)

فراموشی توی از دست دادن ظاهر ترسناکی داره، الان که ۷ ماه می گزره یکی از وحشتهای من، اینه که یادم بره.(یکجورایی انگار بعضی وقتها هم رفته) چه جوری می خندید ، چه جوری اخم می کرد و صداش، صدا چیزیه که زیاد تو چشمه، دقیقا چه شکلی بود. همه اینها از دست دادن را درد آور تر می کند.  یکجورایی گناهی گردنت می ندازه، تویی که داره یادت می ره. اونروز از راه پله ی بین طبقات می یومدم. از سه به چهار، دقیقا نقطه ای که باید محل اتفاق باشه. حالا دیگه شیشه هایی که روش افتاده بود را درست کردن، حالا که به پایین نگاه می کنی، انگار نه انگار اتفاقی افتاده. با خودم فکر کردم که اینجا را می تونم بکنم یه زیارتگاه، کربلای منه اون گنبد سبز شیشه ای با آهن هایی که داره. تا بشینم ساعتها بالا سرش گریه کنم، که از اون روزی که شیشه های تو شکست، زندگی من هم نصف شد.

اما بعدش دیدم، اینطوری آدم قبلی را می کشم، یادم می ره چقدر تلاش می کرد تا نمایشگاه بزنه، یه جای خوب درس بده و به دانشجوهاش بهتر یاد بده. اگه اونجا را بکنم کربلا، اتفاق را بزرگش کردم. در حالیکه دلم می خواد، هی یادم بمونه که خوب تحلیل می کرد و منم خوب تحلیل کنم. دارم تلاش می کنم اتفاق اینکه اونجوری که دلم می خواد زندگی کنم را عقب تر نندازم. این یکی از اولین چیزهایی که ازش یادمه، یک روز گفت من نقاشم نه انیمیشن کار، نشست سر نقاشیش . می خوام یادم بمونه که خوب زندگی کرد و خوب زندگی کنم.

اما از من به شما نصیحت از آدمهایی که دوست دارین فیلم بگیرین، فیلم معجزه است. باید باشه، ته ته اش فراموشی ، حتی اینکه تغییر چهره بده تو ذهنت، می تونه ترسناک باشه، فیلم بگیرید ازشون.

جنگ بین طوایف

سه شنبه, بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۳

مهمه که بهت بگن بودن تو ارزشمنده؟

برای من خیلی مهمه، حتی اگه الکی گول زنی باشه که ازت کار بکشن. اما همین جمله کارش رو می کنه. وسط یک دعوای بدیم بین خودم و خودم و اونها که بمونم یا کلن بزنم، زیر سینی، همه چیز و ول کنم و برم . بعد امروز وسط بحث احساسی منطقی یکی گفت تو بری ما همه چیزمون به هم می ریزه و یه خودم کلن کونفیکون شد. حالا یه من کوچولو دارم اینور جبهه و یه من گنده و کل اونها اونور جبهه . فکر کنم باید زنگ بزنم نیروی کمکی من کوچولو ببینم چی می گه.

باید چوپون می شدم که وقتی می خواستم گوسفندهام رو بفروشم و برم دنبال گنجم ، گوسفندها نتونن حرفی بزنن و من هم بدونم که براشون فرقی نمی کنه که کی بهشون آب و غذا می ده.

 

۴۰-۳

شنبه, بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۳

جاوید دامنه رو تمدید کرده(قیمتش زیادی خوب بود و اون روی اصفهانی من اصلا کوتاه نیمد که حالا صبر کن تا ۴۰ روز دیگه )  و من سه روز ننوشتم . یکی از دلایل خوبم اینه که پسورد قسمت ورودی فقط توی محل کار سیو شده و من خونه نداشتمش.

می تونم بگم همین اول کار شکست خوردم، اما خب بالا پایین داره اما جناب ایگو باید بفهمه که این منم، با کلی بالا پایین و انجام دادن و ندادن اما آخرش جلو می رم

پس این می شه پست سوم از روز سوم 🙂

اصلا در راستای درس دادن به ایگو شرط رو عوض می کنم ، من ۴۰ تا پست می زارم تا اول سال ۹۴ ،چون جناب روانشناس میگه با محدویت هات کنار بیا و محدودیت های من یکیش اینه که حوصله تکرار یک کار هرروز ندارم اما می تونم پروژه ای یه کاری انجام بدم