یه خبر بد کوتاه در گذشته و حال
حال:
در را باز می کنم، سعید با یکی از آن لبخند های گنده درازش روی لبه تنها مبل چرمی سبک آمریکایی سالن نشسته است. من را می بیند و در ادامه لبخندش می پرسد: چه خبر هلو؟ مستقیم نگاهش نمی کنم و او به رد حرکت چشمها حساس است.می دونم که به کار من اطمینان دارد. می گویم: سه بار تست کردم، کلی ازش خون گرفتیم. با ته مایه ای از خنده می گوید: آره پیرمرد گفت رفیقت شیره جونم رو کشید، سه بار یکی بود؟ برای اون دنبال کردن نگاه من به سمت پنجره و تکه ابر سفید توی آسمون، جواب حتمی سرطان خون پدرش، پیرمرد دوست داشتنی داستان بود.
گذشته:
شکل تکه ابر سفید توی آسمان آبی روزی که خبر نحس را به سعید گفتم، هیچ وقت یادم نمی رود. شبیه لبخند های ژوکر بود. وقتی از در رفتم تو و گفت چه خبر سارا، چی شد؟ وقتی همه آن هیکل ورز داده ی عضلانی با یک سرتکان دادن من، درهم شکست. آن لبخند ژوکر مانند بزرگ درست عین لبخند اول خودش بود، وقتی که مطمئن بود من از توی سه گالن خون پدرش قطعا جوابی به غیر از سرطان خون پیدا می کنم که نکرده بودم و اون مرده بود.
این اولین سری مشق های واقعی داستان نویسی منه، از این به بعد اینجا مشق هام رو می نویسم و توی همون گارفیلد قبلیه غر غرهام رو، یعنی منی که همین یه جا هم درست نمی نویسم حالا می خوام دوتا دوتا بنویسم. فکر کن
خلاصه که نظر بدین
یه شروع تازه با یه بهونه دوست داشتنی
جنگجوی موفرفری دیشب گفت وقتی زندگی بهت خیلی فشار میاره، بشین رو یه برگ اون چیزهایی خوبی که داری رو بنویس، پپشتش هم اون چیزهای بدی که داری رو، همیشه خوبها بیشترن. و خب راست گفت، این روشیه که برای خوب شدن حالت بهت کمک می کنه.
همیشه برای من توی این لیست داشتن دوستی ۷تا آدم اول از همه است، ۷تایی که از یه گروه سه نفره شروع می شه، از مهر ۷۹ وقتی اولین جلسه معارفه دانشگاه برگزار شدو من نشستم بغل دست یه دخترخوش خنده ی مودبی که کیفی شکل من داشت، مدل کلاسیک دانشجویی که مال اون رو داداشش براش خریده بود . دوسه روز بعدش رفت و با یه دختر راحت و دانشمندی برگشت. و ما سه تا شدیم برای گزروندن هرچه خوشتر روزهای دانشجویی و کافی شاپ رفتن و دودر کردن ودرس خوندن و نخوندن .
زمونه از اون روز تا حالا زیاد چرخیده، اون دوتا، دوتا آدم مهم زندگی پیدا کردن. اون آدمها با خودشون افراد جدیدی رو اوردن اما از توی همه آدمها داداشی پیدا شد که ساده مهربون بود و نمی شد ازدوستی باهاش رد شد. و بعد من سرکار برخوردم به پسرکی که بیش از اندازه ی معمول ما انسان بود، انقده ناب و خالص که نتونستم بزارم در حد همکار بمونه برام، از اون آدمها که باید باشه تو زندگیت و خب فکرش و بکن اون شب برفی که بلاخره من تونستم مهمترین گنج زندگیش رو ببینم. دختری که توصیف زیبایی از یه زن مدرنی بود که وظیفه مادرانه رو بشکل قشنگی انجام می داد. که خیلی زود دوستی شدکه تعریف درستی از Careکردن بود.
اینطوری بود که دنیا وسط همه بالاوپایینهاش این آدمها رو برام گذوشت. تو این سالها دوستهای خوب دیگه ایی هم پیدا کردم که داشتن هرکدومشون یکی از اتفاقات شگفت انگیزه زندگیمه اما این ۷ نفر برام بیشتر یه خانواده جدید انتخابی بودن که هم اشک ام رو درآوردن هم خنده ام رو. که توی وحشتناکترین لحاظات زندگیم، کاملا کنارم بودن و کمکم کردن. که توی لحظات خوشحالیشون کنارشون بودم و لذت بردم . جاهایی که داشتم اشتباه می کردم، حرفهاشون انتخاب بهتری برام درست کرده. با هم دعوا کردیم، قهر کردیم ،آشتی کردیم اما موندیم. خانواده ای که از خون و فرهنگ و دینت نیستن، اما فکر و اندیشه و قلبی نزدیک به تو دارن.
و فردا ۱۰۰ روزه که به خانواده ی ما دخترکوچولویی اضافه شده به اسم نیکی. یک موجود کاملا دوست داشتنی شادی آور. از دیدگاه من همه بچه های کوچیک تازه به دنیا اومده، زشتن اما نیکی از همون لحظه ی اولی که از اتاق عمل اوردنش بیرون،کاملا خوشگل و بامزه بود.هیچ تجربه ای آرامش بخش تر از بقل کردنش نیست. متاسفانه توی این مدت، نرسیدم به صورت مرتبی بهشون سر بزنم و الان تقریبا از من غریبی می کنه، اما می دونم که تو آینده من و اون دوستی زیادی خواهیم داشت. روزی که مامانش زنگ زد بهم و گفت من حامله ام، عکس العمل ناگهانی بلندم توی شرکت این بود که وای من خاله شدم! که خب قیافه آدمها با توجه به اینکه هیچ کدوم از خواهرهای من ازدواج نکردن دیدنی بود. خلاصه که حضورش توی جمعمون، عین یه معجزه کوچیک درخشانه، هر لحظه خندیدن یا اخم کردنش، شیر خوردنش، گریه هاش و راه بردنش، گوش دادنش به موسیقی همه عجیب و جدیده.
دوست دارم توی شب ۱۰۰ روزگیش براش آرزو کنم زندگی خوبی داشته باشه که زیبایی ها و شادیهاش بیشتر از بقیه چیزهاش باشه، که دوستی های قشنگ زیادی رو تجربه کنه. همنطور که خودش توی یه جمع پر از دوستی اومده و مطمئنا هر اتفاقی که بیوفته، اون اولین خواهر زاده من خواهد بود که از همه بیشتر دوستش دارم.
۱۰۰ روزگیت مبارک نیکی خانم
پ.ن: البته که این نیکی خانم یه جورهایی به این وبلاگ از طریق باباش که افتخار داده بود اینجا می نوشت مربوط تر میشه ها
پ.ن۲: دوست داشتم که دوباره نوشتن رو شروع کنم، اینم از توصیه های جناب جنگجوی موفرفری هستش که کمک می کنه و خب این بهترین بهونه بود برای دوباره نوشتن
دوساعت زور زدن مداوم من!
بوت های تق تقیم رو برای اون پوشیدم.
چون می خواستم ، بعد از کار سریع تر به محل قراری که خواهیم گذوشت برسم تا وقتم توی رفتن به خونه و لباس عوض کردن، تلف نشه، از همون اول صبح همه الزامات خوش لباس بودن رو برمی دارم، پالتویی بهترم رو می پوشم و شالی را که می خوام سرکنم ، دور گردنم روی مقنعه می پیچم، کیف لوازم آرایش گنده ترم رو توی کیفم می چپونم، اما نمی تونم دوتا کفش با خودم بردارم، پس بوت های پاشنه سه سانتی رو از همون اول صبح به جای کفش های کتونی قهوه ای هرروزه، که هیچ نقشی در خوش تیپ بودن بازی نمی کنن، می پوشم.
از خونه بیرون میام در حالیکه قدم سه سانت بلندتره و به واسطه پاشنه ها، پاهام شیب ملایم خوبی پیدا کرده و متناسب با اون صدای تق تق خوش آهنگی روی سطوحی که پا می زارم ایجاد می شه و قدم هام آروم تر و ریزتره. این تغییرات باعث می شه لبخند کوچیکی گوشه ی لبم ظاهر بشه، عجیب شدم برای خودم و فکر می کنم هه ببین چه خوبه، اون باعث چیزهای جدیدی توی تو شده.
وارد واحد خودمون که می شم، صدای تق تق ام از من جلوتره و این یعنی برعکس هر روز که من آروم بدون جلب توجه خاصی،به ته راهرو و آخرین صندلی دم پنجره می رسم، امروز هرکی به فراخور مقدار حالی که دم صبح داره، خودش رو تکونی بده تا ببینه صدا مال کیه، یعنی که من باید از اون اول هی پشت سرهم بگم سلام سلام، که تندتر قدم بردارم، که صدا بیشتر بشه هی. پشت میز که می شینم انگار ازوسط میدون جنگ، سالم به خاکریز خودی رسیده باشم ، نفس راحتی می کشم. ده دقیقه بعد که به عادت بلند می شم ظرف غذام رو ببرم بزارم توی یخچال، صدای تق تق خجالت زده ام می کنه. دوستم رو تو راهرو می بینم، می گه اوه چه خانم! می خندم و می گم خیلی صدا می ده ولی، احساس می کنم بقیه بهم فحش می دن، می گه نه بابا فکر می کنی، برای خودت اینجوریه، اونقدرم صدا نمی ده، بهت کلی میاد. اعتماد به نفسم زیاد می شه و قدم های محکمی برمیدارم، فکر می کنم که چرا تاحالا کفش های پاشنه بلند رو امتحان نکردم؟
باید دستگاه ها رو تست نهایی کنم، این یعنی چند ساعتی سرپا یا درحاله پریدن بین دستگاه و کامپیوتری که مانیتورینگ بهش وصله، وسط تست می رم یه صندلی میارم تا وقتی دستگاه داره فعالیت هایی که می خوام رو انجام می ده، روش بشینم. پاهام کمی درد گرفتن، اما از اینکه قیافه خانم های متشخص رو دارم و همه جا با آرامش و تومانینه راه می رم، خوشم اومده. پاهام رو مناسب کنار هم قرار می دم و به اینکه عصر کدوم کافی شاپ رو پیشنهاد بدم فکر می کنم، همیشه پیشنهاد پای منه و از اینکار لذت می برم که هربار جای جدیدی رو بگم که شگفت زده اش بکنه، که براش عجیبه که من همه اینهارو از کجا بلدم. از صبح دلم می خواد که زنگ بزنم ببینم داره چیکار می کنه، کاراش چه جوری پیش رفته، اونجایی که قرار بود بره خوب پیش رفت؟ اما جلوی خودم رو گرفتم، دارم سیاست های زنانگی پیدا می کنم شاید، که بی خیال نشون بدی خودت رو، بدون التهاب اینکه دوست دارم بیست و چهار ساعته توی زندگیت باشم، که اینها احساس ترس بوجود میاره توی طرف مقابل، که باید آروم بود. موبایلم اما در نزدیک ترین فاصله ی ممکن می زارم تا خدای نکرده هیچ صدایی رو از دست ندم، زنگ هر ۴ تا اس ام اس تبلیغاتی مال تضمین لاغری با عمل جراحی و بالون و تضمین قبولی تو ارشد و حراج پوما ، اول کلی ذوق زده ام می کنه و بعد وقتی شماره ناآشنا رو می بینم، یه دهن کجی مناسب حواله ی صفحه موبایلم می کنم.
زنگ می زنه، شرح مناسبی از وقایع می ده، همه چیز به نظر من خبرهای خوبه، خوشحال می شم براش، می گه می خواد این کار و اون کار رو هم انجام بده، می گم عصری بهم زنگ بزن که کی می خوای بیای، مکث می کنه، می گه ممکنه گیر باشه، باید یه جایی خارج شهر جلسه مهمی رو بره، شاید امروز نشه،قیافه ی خودم رو می بینم از روبرو که لبخند چند دقیقه ی پیشم چه جوری آویزون شده، عین لبخند های گشاد دلقک های توی سیرک که یهو برعکس می شه. من اما همچنان همون خانم با سیاست باقی می مونم، می گم باشه، خواستی زنگ بزن. نمی گم که من چه رویاهایی بافتم که عصر چه کار می کنیم، اونم مطمئنا حرف هایی که من نمی گم رو نمی شنوه، مواظب خودت باش و خداحافظ می شه شروع پا درد من. درد عجیبی که در طی نیم ساعت به زانوهام می رسه، کفش ها حتی انگار برام تنگ می شن یهو. دلم بدجوری تنگ کفش های کتونی تختم شده ، تشر می زنم به خودم هی که این من نبودم از اولش هم، که بهت گفتم این ماجرا جواب نمی ده، که خودت رو گذوشتی سرکار الکی، که باید بخزی دوباره توی همون لاک امنی که داشتی ، که همه فقط می تونن تا یه جایی بیان. اصلا چه فایده ای داره احساسی داشتن، اینها درد همش فقط…
تست رو ادامه می دم و به این فکر می کنم که تا شب با این صدا باید چیکار کنم؟
همسایه ها یاری کنن…
اینکه می گن حساب حسابه، کاکا برادر نمی دونم واقعا ضرب المثل ایرانیه یا اینکه اینم از یه فرهنگ دیگه اومده. چون تا جائیکه من یاد گرفتم تو فرهنگ اصیل ایرانی کلا داشتن یه آشنایی که کارت رو راحتتر و بدون پول و با کیفیت انجام بده نعمتیه که باید ازش به بیشترین مقدار ممکن استفاده کنی. بدون هیچ حساب کتاب خاصی.
از اونورشم هست اینکه چون طرف آشناست همه کارهایی که در حالت عادی کلی پول از توش در میاری رو بدون چشم داشتی دراختباربزاری ، توجیهشم اینه که آشناست بابا زشته.
بعد اینجوری می شه که یه طرفی شروع می کنه به بچاب بچاب یه طرفی شروع می کنه به ضرر دادن، هر دو هم از اول آگاه بودن که یکی قراره سود کنه یکی قراره نکنه. اما خب هیچ آدم عاقلی سود نکردن رو دوست نداره، پس اینجوریه که کلاه گذوشتن سر همون آشنا شروع می شه. و دست آخره که می فهمی به هیچ آشنایی نمی شه اعتماد کرد نه به خاطر اینکه رفاقتها آبکی شده ها، نه. چون که آدمها از اول دلش رو ندارن بگن آقا ما از این راه نون زن و بچه می دیم، بی زحمت حساب بفرمائید یا اینکه نسیه نداریم حتی شما دوست عزیز!
خوبه که آدم یکی رو داشته باشه که درباره مصالح ساختمون اطلاعات داشته باشه، اما نه اینکه از ساعت ۷ تا ساعت ۹ شب مخ بیچاره رو کار بگیری که بیاد بشینه همه حساب کتاب های هزینه های ساختن یه خونه کامل برات بکنه برای هفته دیگه هم قرار بزاری که بری سر ساختمون رو ببینی نقشه رم بخوای برات بکشه، هر چی هم طرف اعلام می کنه که بابا من کارم نقشه کشیدن نیست ها! می گی نه من می دونم چی می خوام ساده است! آخر شب هم با یه شام و چهارتا چایی و شیرینی راهیش کنی بره خونشون و به خانم والده هم سلام مخصوص شما رو برسونه.
خب یکم بیایم برای آرامش روان هم دیگه، هم کار آشنایی، هم کار آشنا بدون اجرت رو قبول نکنیم. اینجوری آشنایی و رفاقت هم بوی جوراب نمی گیره، والا!
بی ربط به مطلب بالا: به قول گودریا، ژانر آدمهایی که یه سال پیداشون نبوده و جواب هیچ تلفن و اس ام اسی رو نمی دادن بعدحالا اومدن یهویی تو فیقس پوک عکس عروسیشون رو تالاپی گذوشتن! یعنی فقط مشت محکمین بر دهان استکبار اینا! بعد دوست داشتنی ترش ملت همیشه در صحنه که لایک می زنن و هی می گن وای چقده به هم میاین! اونم از روی یه عکس! یعنی من می مردم اینارو نمی گفتم!مرگ ها! حناق!
عارضه حسش نیست !
الان جالبترین و باحالترین وبلاگهای فارسی چیه؟پ ن پ،مملکته داریم،روزی روزگاری
دلیلش اینه که ما ایرونیها تازگی به بی حسی و بی حوصلگی مزمن دچار شدیم نه اینکه مطالبشون همچینم باحاله،،،،
توییتر بازی ایرانیهایی که بسته نیستند خیلی با بقیه فرق داره،یارو اعتراضاتش به حکومت،سیاست،اقتصاد،رئیسش،دستپخت خانومش،شلوغ بازی بچش،پیچوندن دوست پسرش،،،همه و همه رو میچپونه تو توییتر
تهش رو نگاه کنی از پ ن پ و مملکته داریم چیزی درنمیاد جز خنده،،،کی حال داره مثلا تجربیاتش رو تو وبلاگش بنویسه راجع به هرچی و کی حال داره بخونه راجع به هرچی !!!! چندتا وبلاگ راجع به آموزش چیرهایی که بلدیم داریم؟کی حال داره حتی تجربیتاش راجع به چیزهای قشنگی که دیده بنویسه تا بقیه هم استفاده کنند،از اونور کی حال داره بخونه !
کتابهای جدیدم که چاپ میشه در راستای همین بی حوصلگیه ملته،۳۰ نکته مدیریتی،خیاطی در ایکی ثانیه،داستانهای کوتاه
کی این روزها “پارادایانها” میخونه یا بسوی روم یا ۳تفنگدار
سرمایه گذاریهامون هم همینه،خرید طلا،سکه،دلار،،،یه شبه پولدار شیم ( با خلاقیت و ایده جدید خیلیم خوبه) ولی کی حال فکر کردنو سرمایه گذاری داره !
یاد گرفتنهامونم همین شده،آموزش ielts در ۱۰ روز،در ۱۵ روز فرانسه حرف بزنید،آموزش شیرینی پزی در ۴ ساعت !!!!!!!!!!!!
دوستیها کوتاه ! دیدارها کوتاه ! حوصله حرف زدن نداریم،حوصله بحث کردن نداریم،،،نمیدونم وقتمونو صرف چی میکنیم که سعی میکنیم همه چی کوتاه باشه …
نکنه فکر میکنیم عمرمون وصال نمیده به چیزهای عمقی تر و زمانبر
طولانی بشه نمیخونیدش،پس همینجا ختم کلام !