میگرن کله سحر

تیر ۸ام, ۱۳۹۴

چند روز پیش یه عکسی دیدم تو فیسبوک از دوتا بچه کوچیک که همدیگه رو بغل کرده بودن، از این عکسهای تبلیغاتی بچه های خوشگل بزک شده نبود، عکس بچه ای بود که می شناسم و دوستش دارم، توی مهدکودکش خیلی صمیمی و بانمک، دوستش را بغل کرده بود .

امروز صبح زود، همنطور که داشتم کوچه های خلوت رو می پیچیدم ، یهو یادش افتادم. یاد اینکه چه کوچیکه و چقدر قراره آدم بشناسه، دوست داشته باشه، دوست داشته باشنش، شایدم نداشته باشنش، قلبش بشکنه، شاد بشه، ناراحت بشه و بزرگ بشه و زندگی کنه. و تو همه اینها خیلی بعیده که این دوست کوچولوی سه چهار سالگیش رو یادش باشه، همین ادمی که انقدر سفت توی عکس بغلش کرده که در نره. ده سال دیگه تقریبا هیچ خاطره ای از اینی که الان داره زندگی می کنه نداره.

و این اثر زندگی کردن توی زمانه و نسبیت هستش. همه چیز تو لحظه ی خودش مهمه و توی بازه زمانی بزرگتر ممکنه نسبت به یه چیزهایی دیگه، بی اهمیت باشه. یک جور حس معلق بودن به من می ده. اینکه اینی که الان دارم حرصش می خورم، ناراحتشم یا خوشحالشم ایا واقعا همین درجه اهمیت رو داره؟ یا نه صرفا دارم سر موضوعی انرژی می زارم که بعدها حتی یادم هم نمیاد.

چند شب پیش داشتیم درباره درد حرف می زدیم. اینکه یه دردهایی سرت میاد که فکر می کنی میکشتت، اما می بینی که ازش زنده بیرون میای. بعدش می فهمی که دردهای روابط عاطفی چه ساده ترین مدل درد هستش.  اینکه قلبتو یکی بشکسنه، دردناک هست اما می دونی که هیچیت نمی شه. ترس تنهایی ناراحت کننده هست، اما اونم می دونی که نمی کشتت. هنوز هزارتا راه برای تنها نبودن وجود داره، در حالیکه برای یک ترسهایی هیچ راه حلی وجود نداره که تو بتونی بهش دست پیدا کنی.

ولی خب اینم بگم این نوع جهان بینی، باعث نمی شه که خوشحال تر باشی. مشاهدات من میگه که با این دیدگاه، ادمها از جامعه اطرافشون دور می شن. و انسانها جزو قرایض اولیه اشون اینه که توی جمع احساس امنیت می کنن، اما یک قریضه ی دیگه هم انسان داره، وقتی درد ( چه فیزیکی چه روحی) زیاد می شه ساختار دفاعی، آستانه تحمل رو می بره بالا تا کمتر درد بکشی. و نتیجه اش این می شه که توی روابط احتماعی، فرد که به نوعی از محیط طرد شده، ری اکشنش بی محلی کردن به همون جامعه است. یعنی برای تحمل پذیر کردن درد، قریضه ی اولیه رو نقض می کنه و به همین سادگی زندگی ادامه پیدا می کنه توی نسبیت و زمان و دیگر هیچ.

تمام دخترکان لاغر شهر من را حبس می کنند

فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۴

بعضی وقتها یه حسرتی هست، دقیقا اون موقعی که یکی از هنر میگه، بخصوص تر وقتی ازنقاشی می گن. حسرت اینکه چقدر بلد بود، همه ی اون دانشش و تحقیق و درکی که توی هنر داشت، الان حبس شده. نمی شه اما گفت نابود شده. تمام چیزهای که یاد می گیریم، می خونیم، از اولین حرکت تا آخرین تکنولوژی جدید همش توی اون چند هزارتا سلول خاکستری هستن که تعدادشون از روز اول ثابته و زیادنمی شه. اما می تونه بمیره، می تونه کم بشه و کارش مختل بشه ، بعد هرکدوم از این اتفاق ها که بیوفته، انگار نه انگار این همه تلاش کردیم برای کسب این دانش، همه چیز دود می شه می ره هوا .

به همین راحتی ، به همین سادگی و حتی به همین پوچی ، تمام هویتی که برای کسبش تلاش کردیم بر باد هوا می ره.

حسرتش ته دل من رو چنگ می زنه که چقدر می دونست و قبل اینکه بتونه این درکش رو به تعداد کافی ادم منتقل کنه، همه چی یک جای دیگه حبس شده.

همین.

۴۰-۱۰

اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۳

خودکشی کار خودخواهانه ایه.

من نمی تونم مانیفیست کلی بدم. قطعا توی دنیا می تونه آدمهایی وجودداشته باشن که دایره آدمهایی که مهمه حضورشون براشون، انقدر کم هست. می تونن به این فکر کنن، برای خاطر خودشون ایا باید انتخاب کنن به زندگی ادامه بدن یا نه.

اما توی فرهنگ ما که هنوز قبیله، خانواده، گروه بودن یک عنصر مهمه و با اینکه ادمهای مدرنمون از خانواده های بزرگ گذشته بریدن، اما همشون برای خودشون دوستهایی دارن که نقش همون خانواده رو کم و زیاد بازی میکنه. اینکه تصمیم بگیری دیگه دوست نداری توی این دنیا موجود زنده ی با شعوری باشی، اصلا یک تصمیم شخصی نیست.

آدم می تونه به این فکر کنه که بقیه براشون مهم نیست من باشم یا نه، می تونه فکر کنه که زندگی بدون من هم ادامه پیدا می کنه، اما می شه اینطوری هم فکر کرد که با کم کردن خودخواسته خودت از زندگی اونها، این پیغام هم می دی بهشون که برام مهم نیست بعدش چقدر از نبودن من درد خواهید کشید. مهم نیست که من انتخاب کردم کار راحتتر رو انجام بدم و شما رو گذوشتم توی سختی بعدش هر روز صبح از خواب پاشین و باری به دوش بکشین که من براتون گزوشتم. هر چقدر هم که بعد سپری شدن مدت زمان تحمل بار آسون تر باشه، وجود داره.

نمی شه کسی تا این حد درجه خودخواه باشه بخصوص وقتی دوست داشته شده، نمیشه فقط همین!

 

۴۰-۹ (نمی رسم که کار دارم)

اسفند ۱۱ام, ۱۳۹۳

یکی رو به علت خرابکاری عظیمش اخراج کردن. همه کارکنان قبول دارن که این ادم خاص کم کاری می کرده، دروغ می گفته، با اشتباهات بقیه رو به دردسر انداخته و حتی چند جا زیرآب زده تا برسه به موقعیت مدیرپروژه ای که حالا همون پروژه در زمان ایشون با این گند اساسی توی دیوار رفته. همه سرتکون می دن که آره اما نباید این بیچاره رو اخراج می کردن تقصیر مدیرهای بالاتره که گذوشتن این رشد کنه، اونها باید می فهمیدن این دروغ میگه. کارشناسان محترم خیلی عالمانه سرتکون می دن که از همون روز اول که ما دیدیمش معلوم بود این چه جور ادمیه مدیرها نباید می زاشتن.

توی رادیو داره در باره ی ورزش بدون دوپینگ حرف می زنه، کارشناس محترم  می گه ورزشکاری که میاد پاکه دنبال آرزوهای بزرگه این مدیرها هستن که باید مواظبش باشن که به سمت دوپینگ کشیده نشه.

فکر میکنم عجیب نیست که تو این جامعه همیشه یک نیروی داناتری بوده که برای خصوصی ترین مسائلمون تصمیم گرفته. وقتی خود آدمها هنوز قبول ندارن که اخلاق، دزدی نکردن، دروغ نگفتن، نکاتیه که هر فرد بالغی باید خودش رعایت کنه نه اینکه حتما باید مدیر مسئولی آدم قدرتمندتری باشه تا جلومون رو بگیره و مارو به راه راست هدایت کنه.

حالا بماند که به یارو که با پررویی کوچه ورود ممنوع رو داره میاد می گی آخه خلاف میای ها ، می گه همه خلاف می کنن منم روش

۴۰-۸ مثلا مینیمالیسم

اسفند ۲ام, ۱۳۹۳

بعضی روزها تو آینه شرکت، به خودم خیره می شم و می گم چه عجیبه که تا حالا دووم اوردی، بعد برای خودم شکلک در میارم و صبر می کنم تا در آسانسور بعد اینکه وایساد باز بشه.

یک روزی باید از نگهبانمون بپرسم توی آسانسور هم دوربین هست یا نه؟